کارهای شمّاسان


.
در این جزیره سه روباه اند و سه شغال و دو مرغ هوایی و اینان شمّاسانِ مایند. البته بر همه‌ی ما ایستادگان روشن است که این نام را از سر فروتنی است که برخود گذاشته‌اند. و الّا کیست که نداند این هشت تن پدران و مادران ما بوده‌اند و حیات ما از آنهاست و قوت پاهای ما از آنهاست.
هر یک از ما عمری را در آن سوی خلیج به بطالت گذرانده‌ایم. و به رسم رایج آن‌جا شب‌های بسیاری را درازکش خوابیده‌ایم و روزهای بسیاری را در نشستنگاهها نشسته‌ایم و پوست خود را با نور آفتاب آلوده‌ایم.  البته که هیچ‌کس بابت آن ایام شرمسار نیست. چراکه شمّاسان ما وقت هرکس را به درستی می‌شناسند و درست در ساعتی که باید به شکارمان می‌آیند. مردم آن سوی خلیج هم البته در گذر سال‌ها در باب وقت‌ها و ساعت‌ها علم مختصری پیدا کرده‌اند. و به تقریب می‌دانند که هرکس چه وقت به شکار می‌رود و شماسان کی به شکار می‌آیند.
نخست علائم مرض پدید می‌آیند. برخی به سرفه‌های شدید می‌افتند و برخی به سرسام.  برخی چشمشان از نور می‌افتد و برخی بر پوستشان دمل‌های سرخ و سیاه پیدا می‌شود. تمام مبتلایان را به سواحل می‌فرستند و مبتلایان در آن ساحل‌ها منتظر می‌مانند تا وقت شکار برسد. هرچند طبیبان آن سوی خلیج بسیار کوشیده‌اند تا فرق مرض عادی را با مرض شکاری معلوم کنند اما تماماً بی‌توفیق بوده‌اند. هیچ معلوم نمی‌شود که علامت علامت مرض است یا نشان شکار. بنابراین همه‌ی مبتلایان را به سواحل می‌فرستند و صبر می‌کنند تا وقت شکار برسد که البته هیچ‌کس سر از دقایق آن در نمی‌آورد. دو مرغ هوایی چون دزدان بی‌وقت بر سر مبتلایان ساحل فرود می‌آیند. هرکه را که مریض بوده به ضرب منقار تکه‌پاره می‌کنند و شکاران را با خود به هوا می‌برند و بعد در ساحل جزیره بر خاک می‌گذارند. و هرکه بر خاک جزیره بایستد دیگر هیچ‌گاه نخواهد نشست و درازکش نخواهد خفت و پوستش به نور آفتاب دیگر آلوده نخواهد شد. چراکه به خیل ایستادگان پیوسته است.
آن وقت دو مرغ هوایی پر می‌زنند و می‌روند و روباهان به استقبال جماعت می‌آیند و ایشان را با خود به سوی خاکخانه‌ها می‌برند. در جزیره هریک از ایستادگان، حتی نوزادان و پیران خمیده، خاکخانه‌ای درست به حد قامت خود دارند. این خاکخانه‌های مخصوص را شمّاسان از پیش برای هرکس در زمین تراشیده‌اند. روباهان جماعت را در این خاکخانه‌ها می‌گذارند و هرکه در خاکخانه‌ی خود بایستد تا ابد از نور و از نشستن خلاصی خواهد یافت.
روباهان در ایام ایستادن ما از هیچ خدمتی فروگذار نمی‌کنند. چون نگهبانانی هشیار از خاکخانه‌ها مراقبت می‌کنند. و در شب‌هایی که ماه غایب است و خطر نور از میان رفته، بر سر خاکخانه‌ها می‌آیند و نان روزانه‌ی ما را به ما عطا می‌کنند و سخنان سرخوشانه‌ی ما را –که از آن آنهاست- از خاکخانه‌ها بیرون می‌کشند و با خود می‌برند.
اما شغالان را هیچ‌کس تابه‌حال ندیده. چراکه بعد از وفات ما به سراغمان می‌آیند. گفته‌اند که چون ایستاده‌ای می‌میرد، شغالان بر سر خاکخانه‌ی او حاضر می‌شوند. خاک را از خاکخانه کنار می‌زنند تا نور خاکخانه را از غبار و دوده خالی کند. آن‌گاه بدن تکیده‌ی متوفی را از خاکخانه بیرون می‌کشند و از گوشت می‌تراشند. سپس استخوان‌های آن ایستاده را به دو مرغ هوایی می‌سپارند. مرغان استخوان‌ها را به چنگال می‌گیرند و از آب می‌گذرانند و بر ساحل آن سوی خلیج می‌اندازند تا نور آفتاب از نو بر آن‌ها تنی برویاند.
چنین است کارهای شمّاسان، که حیات ما یکسره از آنهاست.  

رُوات قابیل و جفتش


پرسش سی و دوم: اگر پرسنده‌ای پرسید که قبل آدم صفی‌الله بر این زمین باشنده‌ای بود یا نبود و گوینده‌ای سخن گفت یا نگفت پاسخ چیست؟
پاسخ آن باشد که بلی بودند باشندگان و برفتند. و باشندگان دیگر بیامدند و ایشان نیز برفتند و باز باشندگان دیگر و هم نیست گشتند تا دور به آدمِ صفی رسید. و آن را تفصیلی هست. بدان که آخرین ایشان امتی بودند معروف به قهصیان. و این قهصیان اولاد قهص بودند چنان که ما آدمیان اولاد آدمیم. نقل است که طویل‌الاذن بودند و باریک‌قد و سریع‌الذهن بودند و سرخ‌چشم و زن و مرد ایشان طاس بودند. و اگرچه در بدایت کارشان اللّه‌ شناس بودند، آخرالامر پرستش اراکنه کردند لعنهم الله اجمعین. و سفک دماء نمودند و بسیار بدی‌های دیگر. قوله الحق و اذ قال ربک للملائکة انّی جائل فی الارض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدّماء و نحن نسبّح بحمدک و نقّدس لک قال انّی اعلم ما لا تعلمون و میل حق تعالی بر آن قرار گرفت که نسل این امت را براندازد. و آب را فرمود که ایشان را سیراب نکند. و طعام را گفت که ایشان را سیر نسازد. و ملول و کم‌خرد گشتند. و فلک را فرمود تا بر ایشان شتاب کرد و اکثرشان فرتوت گشتند. و آن‌گاه عذاب‌کاران را به زمین فرستاد و در زمین زلزله افکندند و مساجد ایشان را ویران ساختند و با ایشان چنان کردند که ذکر آن ناکردن به صواب نزدیک‌تر باشد. اراکنه را خوف در دل افتاد و گفتند دیر نباشد که الله همه‌ی مؤمنان را هلاک سازد و اگر ایشان هلاک گردند دیگر کسی نام ما را به یاد نیاورد. و بر آن شدند تا از قهصیان یکی را زنده نگه دارند. و از ایشان زنی را ربودند و به ولایت ارّان بردند و در جبال آن ناحیه مخفی کردند. و آن زن نامش سِتی برستات بود و با کاهنان آن امت خفت و خیز می‌نمود. اراکنه وی را بدان جبال بردند و در درّه‌ای بر وی ظاهر گشتند و بدو گفتند زودا که گزمگان اللّه جمیع مؤمنان را از میان بردارند و ما را بیم در دل افتاد و تو را ربودیم و بدین ناحیت آوردیم تا از گزند ایشان محفوظ باشی. پس صورت آن کاهنانِ ما را که با ایشان خفت‌وخیز کرده‌ای از یاد ببر و نام ما را به خاطر بسپار. ما تو را از چشم گزمگان پنهان داریم و تو چند صباحی در این مکان صبر پیشه ساز و عبادتِ ما  کن تا ما باقی کارها راست کنیم. و آن‌گاه در گوش وی سخنی گفتند و ستی برستات بدان سخن به بادی بدل شد و در آن جبال وزیدن گرفت. و عذاب‌کاران جمیع آن ملحدان را کشتند و هرچه در زمین گشتند از ایشان بیش نیافتند و به حضرت رفته خداوند را گفتند که ما نسل ایشان را برانداختیم. آن‌گاه خداوند گل آدم را که بسرشته بود برگرفت و در گوش وی سخن گفت و در تن وی محبّت انداخت و از استخوان‌های وی جفت وی سیّده حوا را بتراشید و ایشان را در جنت جای داد. و در جنت جماع کردند و سیّده حوا به نخست‌زاده‌ی آدم آبستن شد. و آن‌گاه آن بزه را که شنیده‌ای کردند و خداوند آن جنت را در نظر ایشان بیابانی کرد که امروز آن را بادیة‌الشام خوانند. و در آن بیابان نخستینِ اولاد ایشان زاده شد و وی را قابیل نامیدند چراکه نطفه‌ی وی را قبل آن بزه بسته بودند. و آدم سنگی برداشت و قلفه‌ی قابیل را بدان ببرید و این قابیل اول کس بود که در این عالم مختون گردید. و سیّده حوا آن قلفه را نزد خود نگاه داشت و از آن دختری در وجود آمد. و سالی بگذشت و آدم از نو با سیّده حوا جمع گشت و هابیل زاده شد. و چندی ببودند و قابیل گفت من به این دختر عاشق گشته‌ام و باید که با وی جماع کنم. هابیل گفت نه که من نیز طالب اویم. قابیل گفت الّا که مرا باید. و حق من بر او بیش است چه اول من عاشق او شدم. و مرا با وی پیش از این الفت و نزدیکی بوده است و آدم مرا از وی بگسست و باز باید که بدو پیوندم. هابیل گفت نه که من نیز طالب اویم. آدم گفت همان شود که دختر گوید. دختر گفت میل من به هابیل بیش است. چراکه نطفه‌ی قابیل در جنت منعقد گردیده وسیرت جنّیان دارد و مرا از او وحشتی در دل است اما هابیل در زمین زاده شده و دل من در هابیل قرار یابد.  قابیل گفت:«از شما بیزارم.» و از آن‌جا رفت.
-
و این قابیل چند صباحی خود را مطرود داشت و بر زمین می‌گشت و نمی‌دانست با تن خود چه کند. تا آن ‌که روزی نشسته بود و دید که کلاغی آمد و خود را بر زمین کوفت و تن خود را به منقار مجروح نمود و گودالی ساخت در خاک و در آن گودال شد. قابیل نیز چنان کرد و گودالی ساخت و در آن بخفت و بر خود خاک بریخت. و در آن وقت اراکنه بر وی ظاهر گشتند و او را گفتند مبارکت باد یابن آدم که فتح عظیم کردی و این همه مشیت اللّه بود و خواست تا تو را از آل آدم علی‌حده سازد و از برای تو زنی فرخنده فراهم آورده که در ولایتی دیگر است و باید که بدان جانب روی و با وی جمع گردی. قابیل گفت سبحان اللّه و لیتقدس اسمه. و از گودال به در آمد و راهی ولایت ارّان شد و اراکنه راه را بر وی آشکار ‌ساختند.
و دیر زمانی به پای پیاده سفر کرد و رنج بسیار کشید و عاقبت خود را به طرف آن جبال رسانید. آن‌گاه اراکنه ستی برستات را جنباندند تا در آن جبال وزیدن گرفت و از او برودت بسیار زاد. و تن قابیل در آن زمهریر سست گردید و در خود می‌پیچید و به مشقّت راه می‌پیمود. و اندکی بعد، در ران چپ وی زخمی پیدا شد و ملتهب گردید. و سبب آن بود که اراکنه وی را داماد خود ساخته بودند و او نمی‌دانست و ستی برستات نهانی با وی خفت و خیز می‌کرد و او خبر نداشت. و عاقبت خود را به هزار بلا بدان درّه رسانید. و مدتی در آن موضع صبوری کرد و همه‌جا را پی آن‌ وعده که داده بودند گشت و نیافت. و آن زخم که در ران وی بود بسط یافت و فراخ گردید و عاقبت تن وی را تمام بخورد و وی را نیست گردانید.
چنین بود حکایت قابیل که پدرش آدم مختونش کرد و جفتش ستی برستات کشتش.
-
اما ستی برستات چون قابیل را تمام بخورد، بدانچه خورده بود بارور گردید و آن‌چه مقصود اراکنه بود محقق گشت. و آن باد بارور گرد جهان گردید و در اجناس مختلفه داخل شد و از ابناء آن اجناس برخی آیت آن بادند. از نباتات گفته‌اند فی‌المثل که مغیلان و از ستوران استر و از بلاد بابل و از انبیا یحیی علیه‌السّلام که به دست فاحشه‌ای شهادت یافت و از حکیمان دیهان حکیم و از ستارگان ستاره‌ی ناهید.
و این باد هنوز گرد جهان می‌گردد و آیات خود را ظاهر می‌سازد. و در این باب گفته و ناگفته فراوان هست. اللّه داند و ما ندانیم. 
___________

دو چیز:

اراکنه مفردش می‌شود ارکون.
جمله‌ی آخر بند یکی مانده به آخر (چنین بود الی آخر) را بر اساس خاتمه‌ی متن سیره‌ی سریانی هابیل (که نوشته‌ی کسی است به نام سیماخوس و آقای نیما جمالی ترجمه‌‌ای از آن به فارسی کرده‌اند: اینجا) ساخته‌ام.




رُوات شقولون و الکسندر


بعد آن‌که الکسندر جوان بابل را تسخیر کرد، به خواهش دوستان و سربازانش مدتی در آن شهر پرنعمت ساکن شد و به تجدید قوا پرداخت.
در یکی از همان روزها الکسندر داشت در کوچه‌های بابل قدم می‌زد که ناگهان پایش لغزید و در چاله‌ای افتاد. و در ته آن چاله اتاقکی بسیار کوچک قرار داشت که شقولون جادوگر در آن زندگی می‌کرد.
الکسندر هنوز برپا نایستاده و چشم به اطراف باز نکرده بود که شقولون با چوب‌دستی خود بر سر او کوفت و گفت:«ها! پسر فیلیپوس! بی اجازه وارد خانه‌ی من شدی. نفرینت کردم به همین عصایم که چوبش چوب درخت آدم است که سال عمرت از سی و سه نگذرد.»
الکسندر هاج و واج از او پرسید:«تو کیستی آقا و اسمت چیست؟»
شقولون از میان کوه وسائل ریز و درشتش –که خودش نیز بر روی آن نشسته بود- پارچه‌ی باریکی بیرون کشید که اسمش به یونانی بر آن نوشته شده بود و داد به الکسندر که بخواند.
الکسندر خواند و گفت:«در این گوشه‌ی تنگ و تاریک چه می‌کنی؟»
شقولون گفت:«بر تمام مشرق حکم می‌رانم!»
الکسندر با غضب گفت:«موش بابلی! دو ثلث مشرق از آن یونانیان است –ممنون بغان‌ ایم- و آن ثلث مانده نیز به زودی از آن ایشان خواهد بود.»
شقولون گفت:«آفتاب از آن دم که برمی‌آید تا آن دم که فرومی‌شود یکسره بر پسر کودن فیلیپوس می‌خندد! آن‌چه از آن یونانیان شده مُلک داریوش است که شاه صورت مشرق بود. آن‌چه از آن یونانیان نخواهد شد اما مُلک شاه‌شقولون است که در بن این سوراخ بر باطن مشرق حکم می‌راند.»
الکسندر گفت:«شاه شقولون سپاه مهیّا کند که هم اینک قصد آن مشرقِ دیگر کردم.»
شقولون گفت:« هم‌ اینک مهیّاست. یک قطره‌ی آب است، به سختی ریگ، و در جایی مخفی‌اش کرده‌ام. برو و بگرد و پیدایش کن و در دهنت نگهش دار و برگرد به بابل و در همین گودال بنشین و بر هر دو مشرق حکم بران.» و از گودال بیرونش کرد.
__
الکسندر جوان شوخی جادوگر را جدی گرفت و دست به اعمالی زد که منجر به هلاک او شد. و عاقبت در سن سی و سه سالگی در شهر بابل درگذشت.

From “The story of Pseudo-Alexander” by Genuine Callisthenes

ختنه‌ی عیسی



این روایت ترجمه‌ی فصل پنجم متنی است موسوم به انجیل عربی کودکی:
__
و چون وقت ختنه رسید –وآن روز هشتم است و در آن به حسب شریعت واجب است طفل را که ختنه گردد1- وی را در کهفی مختون نمودند.
عجوزی آوردند، از اسرائیلیان، و قلفه‌ی وی را ببرید –برخی گویند که حبله‌ی ناف را- و آن را درون ظرفی مرمرین پر از زیت کهنه‌ی گرانبها گذاشت.
وآن عجوزه را پسری بود و آن پسر بوی‌فروش بود. آن ظرف را بدان پسر داده بدو گفت:«این ظرف پر از عطر گرانبها را به سیصد دینار هم اگر از تو خریدند، تو نفروش.» و این همان ظرفی بود که سیّده مریمِ خاطئه2 آن را خرید و بر سر و پای مولایمان یسوع‌المسیح ریخت و آن[پا]ها را با زلف خود خشک نمود.

و ده روز بعد میلادش، طفل را به اورشلیم بردند و در روز چهلم بعد میلادش، وی را به هیکل برده پیش خداوند نشاندند. و از برای وی قربانی دادند به حسب شریعت موسی؛ آن‌جا که گفته شد:«کل طفل ذکر یفتح رحم یدعی قدّوس اللّه.»
__
1.        «و چون روز هشتم، وقت ختنه طفل رسید، او را عیسی نام نهادند، چنانکه فرشته قبل از قرار گرفتن او در رحم، او را نامیده بود.» لوقا 2:21
2.        «و یکی از فریسیان از او وعده خواست که با او غذا خورد. پس به خانه فریسی درآمده بنشست که ناگاه زنی که در آن شهر گناهکار بود، چون شنید که در خانه فریسی به غذا نشسته است، شیشه‌ای از عطر آورده، در پشت سر او نزد پایهایش گریان بایستاد و شروع کرد به شستن پایهای او به اشک خود و خشکانیدن آنها به موی سر خود و پایهای وی را بوسیده آنها را به عطر تدهین کرد.» لوقا 7:36
و
«و شخصی ایلعازر نام، بیمار بود، از اهل بیت عنیا که دهِ مریم و خواهرش مرتا بود. و مریم آن است که خداوند را به عطر، تدهین ساخت و پایهای او را به موی خود خشکانید که برادرش ایلعازر بیمار بود.» یوحنا 11:1

رُواتِ فرزندانِ دیهان



من مفراص ام پسر حری پسر ضامان؛ و بعد از کتابتِ این مکتوب نام دیگری خواهم داشت.
مکتوب می‌گردد این سخن از قولِ مردم دیهان و هم اینک جمیعِ دیهانیان جمع اند، سه هزار تن مرد و زن، و با آن‌چه من اینک کتابت می‌کنم همداستان اند.
__
اتفاق چنین افتاد که بادی از آن سوی دریا وزید و به این سوی دریا رسید و راه خود را در میان کوه‌ها جست  و به غاری داخل گردید و هفت سال در آن‌جا درنگ نمود و از جدارِ غار مردی تراشید که از سنگ بود. و هفت سال دیگر نیز در آن‌جا بماند و وی را گوشتمند گردانید. و سپس او را دیهان نام نهاد و خود از میان رفت. و دیهان تنِ گوشتی‌اش را از غار بیرون کشید. و آفتاب بر او تابید. و او بر دو پای ایستاد و از کوه پایید آمد. و این دیهان پدرِ همه‌ی ما شد. و ما همگی دختران و پسرانِ اوییم.
__
و در آن وقت که دیهان از سنگ زاده شد، آدمیانِ دیگر هزاران سال بود که از پدر و مادرِ نخستین خود زاده شده بودند و در زمین جای گرفته بودند و شهرها را ساخته بودند و پرشمار گشته بودند. اما دیهان تنها بود. و شهری نداشت. و خانه‌ای نداشت. و همدمی نداشت. او انسانِ تازه‌ای بود. و با انسان‌های کهنه فرق داشت. انسانهای کهنه قد بلندی داشتند و او قد کوتاهی داشت. ایشان ریش‌های بلند و موهای پرپشت داشتند. و او ریش و مو نداشت. ایشان زمخت و تیره بودند. و او نرم و روشن بود. و ایشان درنده‌خو و کم‌خرد بودند اما دیهان، پدرِ ما، خردمند بود.
__
دیهان سال‌ها بر زمین قدم زد. و چیزهای بسیاری آموخت. و جنگل‌ها و دریاها را مشاهده کرد. و سنگ‌ها و بادها و ابرها را شناخت. و از دور به شهرهای انسان‌ها نگاه کرد و ایشان را نیز شناخت. و از روزنِ خانه‌هایشان به درون خانه‌هایشان نظر افکند و دانست که در خلوت چه می‌کنند. و در آن وقت، دید که تنهاست. و دلش خواست که فراوان گردد. و به کوهستان زادگاه خود برگشت. و در این درّه سکنی گزید.
__
در آن وقت پدر ما دیهان کوشید تا فرزندان خود را کسب نماید. و چون همدمی نداشت، با صخره‌ها سخن گفت و آن‌ها را گوشتمند گردانید. و دستِ آن‌ها را گرفت و یاریشان کرد تا بر دو پای خود بایستند. و به این طریق نخستین فرزندان خود را کسب نمود. و ایشان صد تن بودند، نخستین اجدادِ ما، و مانند ستاره‌های آسمان روشن بودند.
دیهان کودکان خود را در درّه پرورش داد. و به آن‌ها چیزهای بسیاری آموخت. آموخت که چه‌گونه میوه‌های درختان را از درختان بستانند و چه‌گونه در سایه‌ی درختان بخوابند و خواب ببیند. و به آن‌ها گفت که بدنِ حیوانات را نخورند. و برادران و خواهرانِ مرده‌ی خود را از یاد ببرند. و به آن‌ها آموخت که چه‌گونه با سنگ‌ها سخن بگویند و پرشمار گردند. و از آنها خواست از آن‌چه آدمیانِ بلندقامت در خلوت خود میکنند بپرهیزند.
کودکان خردِ دیهان را کسب نمودند. و از میوه‌ی درختان رشد یافتند. و با صخره‌ها سخن گفتند و پرشمار گشتند. و دیهان نام خود را بر این درّه گذاشت و فرزندان خود را دیهانیان نامید.
__
دیهان و کودکان او سال‌های زیادی را درّه و دور از چشمِ آدمیانِ بلند قامت زندگی کردند. آنها خردِ فراوانی داشتند و کسی از وجود آنها مطلع نبود و کسی آن‌ها را نمی‌دید زیرا به روشنی ستارگان بودند.
__
اتفاق چنین افتاد که غروب یک روز زن پا به دره گذاشت. و نام زن روخیمه بود. گفته شده که کسی نتوانست او را به درستی ببیند. کودکان همه در خواب بودند. تنها چند نفر از صدای پای او برخاستند و در تاریک‌روشنیِ غروب او را دیدند که سوار بر شتری آراسته می‌آمده و گیسِ سرخِ مجعد داشته.
روخیمه از میان کودکان رد شد و بعد صدای پایش تمام درّه را پر کرد و شب شد. و او خود را به غار رسانید که زادگاه و استراحتگاه پدرِ ما دیهان بود و او را از خواب بیدار کرد. و او را عاشق خود کرد. و با وی خلوت نمود. پدرِ ما دیهان گریه‌ی بلندی کرد. و بعد، جان داد. اما اجدادِ ما او را فراموش نکردند. و روخیمه را خدای خود خواندند. و عاشقِ او شدند.
__
بعد از آن وقت دیگر نه کسی از غار بیرون آمد و نه کسی واردِ غار شد. و اجدادِ ما امیدوار و شادمان بودند. چراکه پدر بسیار خردمندِ خود را از دست داده بودند و خداوندشان را یافته بودند. و با صخره‌ها بسیار سخن گفتند و در زمانی اندک تعدادشان رو به فزونی گذاشت و فراوان شدند و تمام درّه و زمین‌های اطراف از فرزندانِ دیهان پر شدند.
__
اما اتفاق چنین افتاد که از آن زمان به بعد انسان‌های بلند قامت از وجود ما دیهانیان خبردار شدند. و توانستند با چشم‌های تیره‌‌ی خود اجدادِ ما را در روشناییِ روز تشخیص دهند. و به درّه یورش آوردند.  اجداد ما در برابر آن‌ها ایستادند. زیرا به خداوندِ ما روخیمه امید داشتند. و سال‌های زیادی بر این شیوه طی شدند. و انسان‌های بلند قامت از شهرهایشان به قصدِ درّه‌ی ما خروج کردند و قبایل گوناگونِ ایشان بر ما تاختند و سایه‌ها و میوه‌هایمان را نابود کردند. و راه‌های خطا را به ما نشان دادند. و برخی از ما به آن راه‌ها رفتند. اجدادِ ما یقین داشتند که به یاری خداوندِ زیبا روخیمه بر انسان‌های بلند قامت چیره‌ خواهند شد. و بسیار کوشیدند اما پیروزی‌های اندک و شکست‌های بسیار نصیبشان شد.
__
اینک من مفراص ام  پسر حری و هفت صدسال از پیچیدنِ باد در غار و پنج صدسال از آمدنِ خداوند به این درّه گذشته. من از قول خود می‌گویم و دیهانیان با من همداستان اند.
انسان‌های بلند قامت زندگیِ ما را آلوده کردند. و خداوندِ ما روخیمه از خردِ ما مراقبت نمی‌کند. ما هیچ نداریم که به آن‌ها بدهیم. آن‌ها درختانِ ما را می‌رنجانند. و در چشمه‌های ما ادرار می‌کنند. و با زبان‌های زشتِ خود با ما سخن می‌گویند. وقتی در خوابیم بیدارمان می‌کنند. و ما را می‌خورند. و چه بسیاری از ما را که بی‌دلیل با لگدهای خود کشته‌اند. ما دیهانیان از بی‌ادبی ایشان خسته شده‌ ایم. دیروز ده هزار تن بودیم و امروز سه هزار تن ایم. و یقین کرده‌ایم که دیگر بندگانِ خداوندمان روخیمه نیستیم. اجدادِ ما عاشقِ او شدند. اما او عاشقِ دشمنانِ ماست. و از خردِ ما مراقبت نمی‌کند.
ما دیهانیان عزم کرده‌ایم که پدرمان دیهان و سایرِ مردگانمان را از یاد ببریم. و از این درّه برویم. و از یکدیگر جدا شویم. و هرکس به راهِ خود برود. و نام‌های تازه‌ای بر خود بگذاریم. و در زمین پراکنده گردیم. و دیگر همدیگر را نشناسیم. و به شهرهای انسان‌ها برویم. و به خانه‌هایشان داخل شویم. و با آن‌ها خلوت کنیم تا قدمان بلند شود. و پوستمان تیره گردد. و صاحب موهای بلند و ریش‌های انبوه بشویم.
ما دیهانیان به محضِ اتمامِ این مکتوب چنین خواهیم کرد.


لقلقه


که دمِ مرگ مثلاً چیزکی وردِ زبانم باشد. و برآن چیز بمیرم که صاحبِ زبان من است. ای کاش که در وقت مردن زبانم صاحب داشته باشد. یک لغت کوتاه و فروتن. چابک ولی و خوش‌نفس. بیاید گلوی مرا مال خودش کند. هی بگویمش. هی تند و تند تا نمرده‌ام بگویمش و وقت اگر تمام می‌شود حینِ چنین گفتنی تمام شود. 
__
«گفت در هر سه کارگاه از آن دوازده کارگاه بالا یک حلقه کنند، بدان دوازده در چهار حلقه ناتمام کنند، پس آن چهار حلقه را برین استاد هفتم عرض دهند تا هر یکی بر وی عملی کند. چون بدست هفتمین استاد افتد سوی مزرعه فرستند و مدّتها ناتمام بماند. آنگه چهار حلقه در یک حلقه اندازند و حلقها جمله سفته بود، پس همچون تو بازی اسیر کنند و آن زره در گردن وی اندازند تا در گردن وی تمام شود. از پیر پرسیدم که هر زره چند حلقه بود؟ گفت اگر بتوان گفتن که عمّان چند قطره باشد، پس بتوان شمردن که هر زره را چند حلقه بود. گفتم این زره بچه شاید از خود دور کردن؟ گفتم بتیغ بلارک.»
__
 لقلقة. [ ل َ ل َ ق َ ] (ع اِ) آواز لکلک .(منتهی الارب ). || هر بانگ که به اضطراب وحرکت باشد. (منتهی الارب ). آواز در اضطراب . بانگ به انبوهی . (مهذب الاسماء). سختی آواز. (منتهی الارب ). آواز سخت . || لقلقه ٔ لسان ؛ فصاحتی بی بلاغت . || (مص ) آواز کردن . (دهار). || سخت آواز کردن لقلق که او را به فارسی لکلک گویند. (منتخب اللغات ). || پیوسته جنبانیدن مار زنخ خود را. || زبان برآوردن مار و جنبانیدن آن . || جنبانیدن چیزی را. (منتهی الارب ).

ذکرِ یوحنّای رسول



تذکره‌ی زرینLegenda Aurea/Golden Legend/ کتابي‏ست در ذکرِ زندگانی و کارها و کراماتِ قدّیسان. نوشته‌ی جَکُبوس دا وُراجین (1298-1230) در دهه‏‌ی ششمِ قرنِ سیزدهمِ بعدِ تولدِ عیسی، و اصلاً به لاتین.
تذکره‏ی زرّین یکی از آثاری است که در ذکرِ احوالِ قدّیسان نوشته‏ شده. پیش از آن نوشته‌های زیادی در این ژانر بوده و تذکره‌ی زرین به نوعی جامعِ روایت‌های قبلِ خود (در سنت کاتولیک) است.
منبعِ اصلیِ من در کارِ گرداندنِ این روایت‏ها به فارسی، برگردانِ انگلیسیِ ویلیام گرانجِر رایان است که در سالِ 1994 در انتشاراتِ دانشگاهِ پرینستون به چاپ رسیده. و منبعِ دیگر ترجمه‏ی انگلیسیِ کهنی است که ویلیام کاکستون در قرنِ پانزدهم سلاخته و نخستین مفصل کاملِ این کتاب در انگلیسی ا‏ست. (قبلِ آن ترجمه‌ای از کتاب به فرانسه بوده و ترجمه‌های ناقصی به انگلیسی. کاکستون ترجمه‌ی خود را بر اساس این‌ها ترتیب می‌دهد و به مخدومِ خود جنابِ ویلیام فاتزالان، ارلِ آروندل، تقدیم می‌کند. و این ترجمه‌ی کاکستون چند برابرِ متنِ لاتین است. کلی روایتِ اضافه‌تر دارد از پیامبران و از قدیسانی که در متنِ لاتین ذکرشان نیست. یک کشکولِ عجیبی است برای خودش. بگذریم.)
آن‏چه اینجاست فارسیِ بابِ نهم این کتاب است در ذکرِ زندگانیِ حضرتِ یوحنّای رسول.
______
نامِ یوحنّا را چهار معنی گفته‌اند: نخست «رحمتِ حق»، دوم «آن‌‌ که رحمتِ حق در اوست»، سوم «هدیه گرفته» و چهارم «مخصوص به لطفِ خاصه‌‏ی حق»1
و او، یوحنّای رسول، به چار فخر آراسته‏ بود.
فخرِ نخستِ او به عشقِ خاصه‏‌ی عیسی بود؛ چه عیسی از دیگران دوست‌‏ترش می‌‏داشت و علاماتِ عشق و نشان‏‌های آشناییِ او در حقِ یوحنّا از دیگران بیش بود. و معنی نخستِ نامش از این جاست: مرهونِ رحمتِ حق.
و هم این‏‌گونه می‌‏نمود که مسیح او را بیشتر از پطرس دوست می‏‌دارد. اما عشق خود بر دو قسم است: یکی عشقِ پنهانِ در دل و دیگر عشقِ پیدای در رفتار. و قسمِ دوم هم بر دو قسم است: نخست در اظهارِ علاماتِ عشق و نشان‌‏های آشنایی و دیگر در رساندنِ انواعِ یاری‌‏ها. عشقِ نهانی را عیسی بر هر دو به یکسان می‌‏ورزید. اما آن عشقِ آشکار: علاماتِ عشقِ او از آنِ یوحنّا بود و یاریِ او در حقِ پطرس.
و معنای دومِ نامش بدان سبب است که از بندِ خواهش‏‌های تنانه رها بود و حق او را به بکارت برگزید. در جوانی سرِ آن داشت که زن بستاند اما مسیح او را فراخواند و یوحنّا به راهِ شاگردیِ او افتاد.
و درونِ او از تقوای باکرگی پُر بود و معنای دومِ نام‏اش از این روست: کسی که رحمتِ حق در اوست2.
معنای سومِ نام‏ش «هدیه‌‏گرفته» است و این هدیه افکندنِ اسرار بود در سرّ او. و از رازهای ژرفِ بسیار خبرش کرده بودند؛ از جمله رازِ ربوبیتِ کلمه3 و رازِ پایانِ جهان4.
معنای چهارمِ نامش «مخصوص به لطفِ خاصه‌‏ی حق» است و این لطفِ خاصه در حقِ او آن بود که خداوند مادرِ خود را بدو سپرد و به راستی آن‏گاه که سرورمان مادرش را نزدِ یوحنّا به امانت داد، عالی‌ترینِ هدیه‌‏ها را بدو داد5.
ملیتوس، اسقفِ لاودیکا، فصلی در زندگانیِ یوحنّای رسول پرداخته و قدری از آن را  ایزودور در کتابِ «ولادت و حیات و مماتِ آباء مقدس» نقل نموده است.  
~~~
اما بعدِ پنجاهه6، که فصل افتاد در میانِ رسولان، یوحنّای رسول، آن یارِ عیسی و آن باکره‏‌ی برگزیده، ره‏سپارِ ولایتِ آسیا7 شد و در آن‏جا کلیساهای بسیاری برپا کرد.
چون آوازه‌‏ی اعمال او به امپراطور دومیتیان8 رسید، او را به رُم احضار نمود و مقابلِ یکی از دروازه‏های شهر، که به دروازه‏‌ی‌‌ لاتین9 مشهور است، او را در دیگی پر از روغنِ جوشان انداخت. اما یوحنّای مبارک سرتابه‌‏پا سلامت و بی هیچ گزند، از دیگِ جوشان بیرون آمد.
امپراطور چون دید که بلاهایش بر او کارگر نمی‌‏افتند و او همچنان بر سرِ رسالتِ خویش است، به جزیره‏ی پاتموس10 تبعیدش کرد. یوحنّا در آن جزیره تنها زیست و هم آن‏جا الهامات خویش را در کتابِ مکاشفات مکتوب نمود.
در همان سال امپراطور را به خاطرِ ستم‏‌های بسیارش کشتند و سِنا جمیعِ فرامینِ وی را ملغی نمود. و بدین طریق یوحنّا از تبعیدِ ظالمانه‏‌ی خود به اِفِسوس بازگشت، با فخرِ تمام. و مردمان فوج‏‌فوج به پذیره رفته به آواز می‌‏خواندند:
«مبارک باد آن که به نامِ مولایمان می‏‌آید.»
~~~
در شهرِ اِفِسوس زنی می‌‏زیست به نامِ دراستیانا، که از عزیزترین یارانِ یوحنّا بود و بیش از همه انتظارِ رجعتِ او را می‌‏کشید.
و چون یوحنّا به شهر داخل شد، تابوتِ این زن را به دوش می‏‌بردند.
خویشانِ زن و بیوگان و یتیمانِ اِفِسوس، اشک‏ریزان با یوحنّا گفتند: «اینک دراستیانا را در خاک می‏‌کنیم. همو که به فرمانِ تو ما را همه با کلمه‌‏ی خدا قوت می‏داد. و به سر جز دیدارِ دوباره‌‏ی تو خیالی نداشت. و پیوسته می‏‌گفت: «آه اگر یک بارِ دیگر پیش از آن‏‌که مرگم بیاید آن رسولِ خدا را می‌‏دیدم!»  اینک تو این‏‌جایی و او چشم فروبسته است.»
یوحنّا ایشان را امر نمود که تابوت را زمین بگذارند و جسد را برهنه کنند. آن‏گاه با جنازه سخن گفت: «دراستیانا، مولایم عیسای مسیح تو را به زندگی بازگرداند. برخیز. برخیز و برو از خانه برای من قدری غذا بیار.»
دراستیانا برخاست و آن‏گونه که رسول فرمان داده بود، راست رفت سوی خانه. و چنین می‏نمود که از خوابی سبک برخاسته نه از مرگ.
[و جماعت به شور آمدند و سه ساعتِ تمام هلهله می‏‌کردند و به فریاد می‌‏گفتند: همانا که خدا یکی‌‏ست و همان است که یوحنّا بدان فرامی‌‏خواند.]11
~~~
در دومین روزِ حضورِ او در اِفِسوس، فیلسوفی به نامِ کراتو جماعتی را در میدانِ شهر جمع گردِ هم آورده و با ایشان از ترکِ تعلقِ دنیا و چند و چونِ آن می‏‌گفت. او دو برادرِ جوان را، از اغنیای شهر، بدان مجلس حاضر آورده بود و از ایشان خواسته‌‏بود تا هرچه دارند بفروشند و گوهرهای قیمتی بخرند و گوهرها را پیشِ چشمِ جماعت بکشنند و خرد نمایند.
و هم آن وقت آن رسول از آن‏جا می‏گذشت. و حال را که چنان دید، رو سوی فیلسوف نموده و فرمود که این‏ شیوه‌‏ی خوارداشتنِ دنیا سخت ناپسند و نکوهیده است. و آن را سه دلیل گفت:
نخست آن‏که این شیوه اگرچه در چشمِ مردمان عظیم می‏نماید و ایشان را به ستایش برمی‏‌انگیزد اما مستوجبِ عقوبتِ حق است.
دوم آن‏که خوارداشتنِ دنیا بدین طریق و بدین شیوه اخلاق نامحمود را از میان نمی‏‌برد و جان را جلا نمی‌‏دهد و هم از این رو بی‏‌ثمر است. چه آن دارو را که درد دوا نکند کس به کار نبندد و بی‏ثمرش خوانند.
و سوم آن‏‌که خواداشتنِ متاعِ دنیا تنها وقتی سزاست که بی‏‌نوایان و بی‌‏چارگان را از آن نصیبی باشد. همان‏‌گونه که مولایمان خطاب به آن جوانِ دولتمند فرمود: «اگر سرِ آن داری که کامل باشی، برو داراییِ خود را بفروش و به بی‏چارگان بده.»12
هنگامی که کراتو این سخنان را شنید، گفت: «اگر که استادِ تو به راستی خداوندِ بر حق است و اگر که می‌‏خواهی از این گوهرها بهره‌‏ای هم فقیران را باشد، پس این پاره‏‌های گوهر را از نو به هم ببند. و این‏‌گونه ستایشِ مردمان را، که من از آنِ خود کرده‏‌ام، از آنِ استادت نما.»
یوحنّای قدّیس پاره‏‌های گوهر را به مشت گرفت و لب به دعا برگشود. و گوهرها در دستِ او شکلِ نخستینِ خود را بازیافتند.
چون این کرامت از او ظاهر شد، فیلسوف و آن دو جوان ایمان آوردند. و گوهرها را فروختند و خرجِ فقیران کردند.
~~~
این ماجرا دو جوانِ دیگر را از نجیب‌زادگان برانگیخت که هرچه دارند بفروشند و خرجِ فقیران کنند. چنین کردند و از مریدانِ آن رسول گشتند. اما یک روز مملوکانِ سابقِ خویش را دیدند که جامه‏ زربفت به تن کرده به تبختر می‌رفتند. و آن دو خود جز خرقه‏‌پاره‏ای بر تن نداشتند. و در دل پشیمان گشتند.
یوحنّای قدّیس چون علاماتِ اندوه را در سیمای ایشان دید، فرمود تا از ساحل قدری چوب‌‏پاره و ریگ آوردند و آن‏ها را بدل به طلا و به گوهر کرد. و بعد، آن دو نجیب‌‏زاده را فرستاد تا متاعِ نویافته‏‌ی خویش را به زرگران و گوهریان بنمایند.
آن دو هفت روزِ بعد بازگشتند و گفتند که زرگران و گوهریان جمله به اتفاق گفته‌‏اند که تا به امروز بدین سرگی زر و بدین خوبی گوهر ندیده‌اند.
آن‏گاه یوحنّا با ایشان گفت: «اینک بروید و زمین‏های ازکف‏‌رفته‏‌ی خویش را از نو به کف آرید؛ که گنجِ ملکوتتان از کف رفت. بروید و برگ و بار بیارید که به سختی خواهید خشکید و نفسی کام برانید، که تا ابد گدا خواهید بود.»
و بعد خطابه‌‏ای آغازید در مذمتِ دنیا. و فرمود که به شش دلیل باید از حرصِ بی‏هوده‌‏ی مال حذر کرد:
نخست بنابه نصِ کتابِ مقدس. و قصه‏‌ی آن ثروتمندِ بسیارخوار را گفت که خدا عقوبتش کرد و ایلعازرِ بی‏نوا را که جزای نیکش داد.13
دلیلِ دوم، بنابر طبیعتِ حیات: که آدمی برهنه و بی‏‌چیز زاده می‏شود و دمِ مرگ هم برهنه و بی‌چیز است.
و دلیلِ سوم در جهانِ آفرینش پیداست: که ماه و ستاره و خورشید بر همگان می‌‏تابند و باران بر همه می‏‌بارد و باد بر همه می‏‌وزد. و برکاتِ خویش را از هیچ کس دریغ نمی‌‏دارند. پس در میانِ آدمیان نیز چیزها باید که مشترک باشد؛ همان‏‌گونه که در طبیعت هست.
و دلیلِ چهارم به سرشتِ مال و ثروت تعلق دارد: مردِ توانگر همیشه بنده‏‌ی ثروتِ خود می‌‏ماند. ثروت از آنِ او نیست؛ او از آنِ ثروت است. او همیشه بنده‏‌ی شیطان است. انجیل به ما می‌‏گوید که مال‌دوست بنده‏‌ای از بندگانِ مامون14 است.
و دلیلِ پنجم آن که از مال و ثروت، پریشانی و تیمار می‏‌زاید. و توانگر همیشه غمِ آن دارد که بر مالِ خود بیفزاید و آن را از گزندِ حوادث نگاه دارد.
و در ذکرِ آخرین دلیل نشان داد که ثروت همیشه در محلِ نابودی و خُسران ا‏ست. و در کسبِ مال همواره دیوی با دو چهره کمین کرده: در دنیا غرور می‏‌انگیزد و در آخرت لعنتِ ابدی را. و آن لعنت‌‏شدگان را دو خُسران هست: در دنیا از رحمتِ حق بی‌‏بهره اند و در آخر از سعادتِ ابدی محروم.
و در آن وقت که یوحنّای رسول گرمِ سخن بود، تازه‌‏دامادی را به خاک می‏‌سپردند. مادرِ داماد و بیوه‌عروس و خیلِ سوگواران به نزدِ یوحنّا آمدند و به لابه از او خواستند تا به نامِ خداوند مرده‌ی ایشان را حیاتِ نو دهد، بدان شیوه که دراستیانا را داده بود.
آن رسول دیرزمانی گریست و بعد دست به دعا برداشت و بدین طریق تازه‏‌دامادِ مرده را از خوابِ مرگ بیدار نمود. و از او خواست تا با دو نجیب‏زاده بگوید که چه عقوبتِ هولناکی برای خود خریده‌‏اند و چه سعادتِ عظیمی را از کف داده‏‌اند. او چنین کرد و از نعیمِ جنت و از مصائبِ دوزخ آن‌چه خود به چشم دیده بود، یک یک بازگفت و بعد با دو نجیب‌‏زاده گفت: «آه ای بی‏چاره‏‌ها! ملائکه را دیدم که بر شما می‌‏گریستند و شیاطین را که در شما به حسرت نگاه می‌نگریستند.» و گفت که کاخ‌‏های جاودانِ بهشتی را از کف داده‏‌اید که از سنگ‏های درخشان بنا شده بودند و مأمنِ شادی‏‌های دیرپا بودند و پیوسته از آن‏ها صدای بزم و سرور می‌‏آمد. و بعد عذاب‏‌های هشت‏گانه‌‏ی دوزخ را برشمرد که نامشان در قطعه‏‌ی زیر مذکور است:
اندوه و ملامت است و تیمار
تاریکی و ضربه‏‌های شلاق
سرما و شراره‏‌های آتش

لولیده به هم هزار کژدم
بر هیئتِ هولناکِ ابلیس15
آن‏گاه ازمرگ‏‌رسته و آن دو نجیب‏‌زاده به پای رسول افتادند و به زاری از او خواستند تا در حق ایشان طلبِ مغفرت نماید. و یوحنّای قدّیس با ایشان گفت: «سه روز در خلوت شوید و تن به مجاهده گرم دارید و دعا کنید تا طلاها و گوهرها به هیئتِ نخستینِ خود درآیند.» و چون سه‌روزه به پایان رسید، فرمود: «بروید و آن‏ها را همان‏جایی بگذارید که از آن آمده‏‌بودند.» و در آن‌‏جا طلاها و گوهرها به هیئتِ نخستینِ خود، که چوب‌‏پاره و ریگ بود، درآمدند.
و این‌‏گونه رحمتِ حق شاملِ حالِ آن دو نجیب‌‏زاده گردید.
~~~
این واقعه وقتی روی داد که یوحنّای قدّیس در ولایتِ آسیا می‌‏گشت و خلق را موعظه می‏‌گفت. در آن وقت، بت‏‌پرستان میانِ جماعت غوغایی عظیم به پا کردند و یوحنّا را به هیکلِ دیانا16 کشاندند و کوشیدند که او را وادارند تا از بهرِ خدایان قربانی نماید. آن‏ قدّیس ایشان را دعوت به مباهله کرد و فرمود که اگر بت‏‌پرستان توانستند به یاریِ دیانا کلیسای مسیح را ویران نمایند، در پیش‏گاهِ بتان قربانی خواهد کرد و اگر به عکس، او توانست به یاریِ مسیح هیکلِ دیانا را ویران نماید، ایشان به مسیح ایمان بیاورند.
جماعتِ بسیاری دعوتِ او را پذیرفتند. و چون مردمان همه از هیکل بیرون آمدند، یوحنّا دست به دعا برداشت. ستون‏‌ها فروریختند و هیکل سنگ‏ به ‏سنگ از هم گسیخت و از پیکرِ دیانا جز مشتی غبار نماند.
پس از آن مهترِ کاهنان ،آریستودِموس، مردمان را بازباره برانگیخت و از نو فتنه انداخت. جماعت دو پاره گشته بودند، مهیّای قتال.
یوحنّا با کاهن گفت: «چه کنم تا اینان را آرام کنی؟»
و کاهن جواب داد: «اگر می‏خواهی به خدای تو ایمان آورم، باید که زهر بنوشی و جان اگر از زهر به سلامت بردی، محقق گردد که استادِ تو خداوندِ راستین ا‏ست.»
یوحنّا جواب داد: «چنین کن که گفتی.» و باز گفت: «اما قبل از آن می‏خواهم که زهر را هم بر دیگری بیازمایی؛ تا یقین کنی که کاری است و به چشم ببینی که کشنده است.»
آریستودموس شتابان نزدِ فرماندارِ شهر رفت و از او خواست تا دو تن از اعدامیان را به او واگذارد. و بعد جلوی چشمِ جماعت آن دو را زهر نوشاند. و آن دو بی‌‏جان به خاک افتادند.
آن‏گاه یوحنّا جام را از دستِ کاهن بگرفت، بر سینه نشانِ صلیب کشید و بعد، زهر را سرکشید تا به جرعه‏‌ی آخر. و زمانی گذشت و زهر بر او کارگر نیفتاد. و حاضران سرودِ ستایشِ حق سر دادند.
اما آریستودموس، که هنوز بر سرِ انکارِ خود بود، با یوحنّا گفت: «اگر این دو مرده را هم زنده کنی، بی هیچ بهانه ایمان خواهم آورد.» رسول جبّه‏‌ی خویش کاهن را داد و کاهن پرسید: «سبب چیست که تو جبه‌ی خویش به من می‌‏دهی؟» و یوحنّا فرمود: «تا بازبیندیشی و دست از انکار بشویی.» و کاهن گفت: «حاشا که جُبّه‌‏ی تو مرا به اقرار وادارد!»
آن‏گاه یوحنّا فرمود: « برو و جُبّه‎‌‏ی مرا بر این دو جنازه بینداز و بگو که مرا رسولِ مسیح نزدِ شما فرستاده. به نامِ مسیح برخیزید.» مهترِ کاهنان چنین کرد و دو جنازه در دم از مرگ برخاستند.
و بدین ترتیب، مهترِ کاهنان و فرماندارِ شهر ایمان آوردند. و یوحنّای رسول ایشان و خویشانشان را تعمید داد. و هم اینان سال‏ها بعد به افتخارِ او کلیسایی بنا نمودند.
~~~
کلمِنتِ قدّیس در در مجلدِ پنجمِ کتابِ «تاریخِ کلیسا» آورده که وقتي یوحنّای مبارک جوانی نیک‏‌سیرت اما سرسخت را با سرِ ایمان آورد و وی را به سکوبا سپرد، به امانت17.
زمانی بگذشت و جوان سکوبا را ترک کرد و بگریخت و سرِ جماعتِ دزدان شد. مدتی بعد، رسول نزدِ سکوبا بازگشت و از او خواست تا امانت را باز پس دهد. سکوبا پنداشت که رسول طلبِ وجهی از او می‌کند. اما رسول گفت که مرادش همان جوانی‌‏ست که مشفقانه بدو سپرده بود. سکوبا گفت: «آه ای پدر او مرده است. اینک به تن هم اگر زنده باشد به جان مرده است. چه با خیلِ دزدان به کُهستان زد و خود سالارِ ایشان گشت.»
یوحنّا چون این بشنید، گریبان چاک زد و دست بر سر و صورت کوفت و فریاد برآورد که: «وه چه نگهبانی که تو بودی! آوخ! با روحِ برادرمان تو چه کردی؟» سپس زین بر اسب انداخت و بی‌‏درنگ به سوی کُهستان تاخت.
هنگامی که جوان یوحنّا را از دور دید، درهم شکست از شرم و بر اسب جَست و شتابان به سوی قلّه گریخت. رسول، که گویی پیری را از یاد برده بود، مهمیز زد بر اسب و از پسِ او تاخت. و بانگ برآورد که: «آه ای جگرگوشه از چه می‌‏گریزی؟ روی از چه می‏گردانی از پدرِ پیرت؟ نترس نورِ دیده نترس. من نزدِ استادم مسیح شفاعتت خواهم کرد. و جان در سرِ کارِ تو خواهم کرد؛ آن‏‌گونه که مسیح جان در سرِ کارِ ما کرد. برگرد نورِ دیده برگرد. که مولایمان خود مرا از پیِ تو فرستاده.»
جوان چون این سخنان بشنید؛ نزدِ رسول بازگشت، سرتابه‌‏پا ندامت. و تلخ می‏‌زارید. رسول پیشِ پای جوان به خاک افتاد و دست‏‌هایش را غرقِ بوسه کرد. و جوان در آبِ توبه مصفا می‌‏شد.
سپس یوحنّای رسول از بهرِ فرزندِ توبه‏‌کارِ خود نماز گزارد و روزه داشت و از خداوند خواست تا بر او ببخشاید.
یوحنّای رسول بعدها آن جوان را به سکوبایی گماشت.
~~~
در کتابِ تاریخِ کلیسا (و هم در شرحِ نامه‌‏ی دومِ یوحنّا18) آمده که وقتي یوحنّا در شهرِ اِفِسوس به گرمابه رفته بود و آن‏جا کرینتوسِ کافر را دید. بی‏درنگ از گرمابه بیرون آمد و گفت: «بیمِ آن دارم که این گرمابه بر سرمان فروریزد؛ چراکه دشمنِ حق،کرینتوس، آن‏جاست.»
[نقل است که گرمابه در دم فروریخت.]19
~~~
کاسین در «محاورات» چنین آورده که یک بار کسی به یوحنّای مبارک کبکِ کوچکی داد. یوحنّا پرنده را در دست گرفته بود و به نرمی نوازشش می‏کرد. در این وقت جوانکی او را دید و خندیدن آغازید و رو به رفیقانِ خود گفت: «هان بیایید این پیر را ببینید؛ کودک شده است و پرنده‌‏بازی می‏کند!»
آن قدیس به مددِ روح‏‌القدس خبردار شد و جوانک را صدا زد و پرسید:
-          بگو پسر این رفیقِ تو توی دستش چه دارد؟
-          تیرکمانی‌‏ست آقا.
-          با آن چه می‌‏کنید؟
-          پرنده می‏‌زنیم و حیوان.
و بعد جوانک کمان را کشید و مدتی آن را کشیده نگه داشت و وقتی که دید رسول چیزی نمی‌‏گوید، دوباره آن را شُل گرفت.
یوحنّا گفت: «چرا ولش کردی پسر؟»
و جوانک جواب داد: «چون اگر خیلی کشیده بگیری‏ش، خراب می‌‏شود و تیرش دیگر تیز نمی‌‏پرد.»
آن‏گاه یوحنّا فرمود: «بدان که آدمی‏‌زاده نیز همین‏‌قدر تُرد است و زودشکن. و گه‌گاه اگر قدری نیاساید و هر از وقتی اگر تسلیمِ سستی‌‏اش نشود، نیرویی برایش نمی‏‌ماند که با آن بیندیشد. عقاب را ندیده‌‏ای که اگرچه فرازِ همه می‏‌پرّد و پیوسته خیره به خورشید است، اما بنابر طبیعتِ خود گاهی نیز فرود می‌‏آید؛ و روحِ آدمی نیز به همین ترتیب، یک چندی که از مکاشفه آسود، تازه می‏‌شود از نو و باز خیالِ ملکوت را از سر می‌‏گیرد، تیزتر و برافروخته‌‏تر از پیش.»20
~~~
طبقِ ‏قولِ جروم، یوحنّا تا وقت پیرسالی‏ در اِفِسوس ماند. و در آن وقت سخت سخن می‌‏گفت و چنان تکیده و لاغر گشته بود که مریدان‏ زیر بازوی‏ش را می‌‏گرفتند و به کلیسا می‏‌بردندش. و در راه مدام این سخن را بر زبان می‌‏راند که «فرزندان من، یک‏دیگر را دوست بدارید.» و یک بار مریدان از او پرسیدند: «استاد، چرا پیوسته همین جمله را می‌‏گویی؟» و قدّیس فرمود: «چرا که فرمانِ مولایمان این است. و همین ما را بس است؛ اگر که به جای آریم.»
~~~
هِلیناندوس روایت می‌‏کند که آن هنگام که یوحنّای قدّیس در کارِ کتابتِ انجیل بود، از مؤمنان خواست تا در حق او دعا کنند و نماز و روزه به جای آرند تا زبانش پالوده گردد و کتابی شایسته بنویسد.
و نقل است در آن هنگام که برای کتابت در جایی دورافتاده خلوت گزیده بود، دعا می‌‏کرد که باد و باران آشفته‌‏خاطرش نکنند. و هلیناندوس می‏‌گوید که باران و باد تا به امروز نیز حرمتِ خلوت‏گاهِ قدّیس را نگاه داشته‏‌اند.
~~~
و در نهایتِ کارش، چنان که ایزودور آورده، نود و نه ساله بود و از عروجِ مولایمان شصت و هفت سال می‌‏گذشت. و در آن وقت، مسیح همراه با حواریون خود بر او ظاهر شد و فرمود: «بیار ای یار. نزدِ من بیا. که آن وقت فرارسیده اینک به مجلسِ من بیا و با برادرانت به بزم بنشین.» یوحنّا قیام کرد و مهیّای سفر شد. اما سرورمان با او گفت که در روزِ یکشنبه به ما خواهی پیوست.
و سپیده‏‌ی  یکشنبه که سر زد، جماعتِ بسیار در کلیسای او گرد آمدند. یوحنّا ایشان را موعظه نمود و سفارششان کرد که در راه ایمان ثابت‏‌قدم باشند و فرما‌ن‌‏های حق را مشتاقانه در کار کنند.
و آن‏‌جا، کنارِ محراب، گوری کنده بودند. یوحنّا درونِ گور رفت و دست سوی خدا افراشت و گفت: «آقای من مرا به مجلسِ خود خوانده‌‏ای. دعوتت را سپاس می‌‏گویم. و اینک بنگر که می‌‏آیم. آه! که زمانی دراز انتظار کشیدم.»
و آن‏گاه که این کلمات را تا به آخر گفت، نوری گرداگردِ او پدید آمد و چنان شدید تابید که از چشمِ حاضران مخفی‌‏اش کرد. و بعد، که آن نور اندک اندک محو گردید، دیدند که گور از چکه‏‌های انگبین21 پُر بود و پُرتر می‏‌شد. گویی که چشمه‌‏ساری بود، پوشیده از سنگ‏‌های صیقلی.
~~~
نقل است که ادموندِ قدیس، شهریارِ انگلستان، اگر کسی به نام یوحنّای رسول از او چیزی طلب می‌کرد، خواهش وی را بی‌اجابت نمی‌گذاشت.
و یک بار زائری نزدِ او آمد و به نامِ یوحنّای رسول از او طلبِ خیرات نمود. و در آن وقت پیشکارِ شهریار حاضر نبود و شهریار، که با خود چیزی برای بخشیدن نداشت، انگشتریِ قیمتی‌‏اش را از انگشت به در آورد و بدو داد.
مدت‌‏ها بعد، سربازی اهل انگلستان که آن سوی مرزها می‏‌جنگید، همان زائر را دید. زائر انگشتری را به وی داد و از او خواست تا انگشتری را همراهِ پیغامی به پادشاه برساند و با او بگوید: «آن‏کس که به عشقش این انگشتری را ایثار کردی، اینک آن را بازپس می‏‌فرستد.»
و معلوم شد یوحنّای قدیس بوده که خود را در هیئتِ زائری نمایان کرده است.23
~~~
ایزودور در کتابِ «زندگانی و مرگِ قدّیسان» نوشت:
یوحنّا چوب‏پاره‏‌های درختانِ جنگل را زر و ریگ‏‌های ساحل را گوهر کرد. و گوهرهای شکسته را از نو به هم پیوست. بیوه‏‌زنی به فرمانِ او از مرگ بازگشت و هم به فرمانِ او جوانی جانِ دوباره گرفت و روح بازباره به تنش برگشت. جرعه‏‌ی زهر او را گزندی نرسانید. و آن دو تن را که زهر کشته بود از نو زنده نمود.
܀ ܀ ܀

یادداشت‏‌ها

1.        اکثرِ باب‏های کتاب به همین سیاق، با تأویلی مؤمنانه از نامِ قدیسان آغاز می‏‌گردد. این تأویلات غالباً جنبه‏‌ی تفنن دارند و بدیهی‌‏ست که از حیثِ زبان‌شناختی نیازمندِ مداقه‌ی بیشترند.
2.        در برگردانِ کاکستون، جمله‏‌ای هست که معنای متنِ ما را تا حد زیادی روشن می‏کند:

             «او را «کسی که رحمتِ حق در اوست می‌‏خوانند»، چراکه نعمتِ بکارت در درونِ باکره است.»
3.        به این سبب که یوحنّا به مفهومِ «کلمه» توجهِ ویژه‌‏ای نشان داده است. و نمونه‏‌ی آن جمله‏‌ی بسیار معروفِ یوحنّاست در آغازِ انجیلش:
در ازل کلمه بود. کلمه با خدا بود و کلمه خود خدا بود، از ازل کلمه با خدا بود. همه چیز به وسیله‏‌ی او هستی یافت و بدونِ او چیزی آفریده نشد.حیات از او به وجود آمد و آن حیات نورِ آدمیان بود. نور در تاریکی می‏تابد و تاریکی هرگز بر آن چیره نشده است.
کلمه انسان شد و در میانِ ما ساکن گردید. ما شکوه و جلال‏اش را دیدیم، شکوه و جلالی شایسته‏ی فرزندِ یگانه‏ی پدر و پر از فیض و راستی.
و در کتابِ مکاشفه (19-11:13):
آن‏گاه آسمان را گشوده دیدم. اسبی سفید در آن‏جا بود که نامِ سوارش امین و راست بود. او با عدالت داوری و جنگ می‏‌کند. چشمان‌‏اش مانندِ شعله‌‏ی آتش بود، نیم‏تاج‏‌های بسیار بر سر داشت و نامی بر او نوشته بود که هیچ‏‏کس جز خودش نمی‌‏توانست آن را بفهمد. او ردایی آغشته به خون بر تن داشت و به کلمه‌‏ی خدا مسمّی بود.
4.        به خاطرِ نشان‏‌هایی که یوحنّا از آخرالزّمان می‌‏دهد، در کتابِ مکاشفه.
5.        نقل است که عیسی بر روی صلیب خطاب به مادرش، مریم، و شاگردش، یوحنّا، می‏گوید:
«ای مادر، اینک یوحنّا پسرت! و ای یوحنّا، اینک مریم مادرت!»
6.        روزِ پنجاهه یا پنطیکاست، روزی‏ست که روح‏‌القدس بر رسولان جلوه می‏‌کند و رسالتِ آن‏ها آغاز می‏‌گردد. عیسی دو روز پس از شهادتش از مرگ بازگشت و چهل روز در میانِ یاران‏ش بود و آن‏ها را برای رسالتِ‏شان آماده کرد و در روزِ چهلم به آسمان عروج کرد و پیش از آن به رسولان گفته‏ بود که پس از او روح‏‌القدس نزدِ ایشان خواهد آمد و باقیِ حقایق را بر ایشان کشف خواهد نمود. و ده روز بعد از عروجِ عیسی، روح‏‌القدس بر رسولان ظاهر شد. و به این روز، که پنجاهمین روزِ بعد از رستاخیزِ عیساست، روزِ پنجاهه یا پنتیکاست گفته می‌شود.
او پس از مرگ، با دلایلِ بسیار، خود را زنده به این افراد نشان داد و مدّتِ چهل روز بارها بر ایشان ظاهر شد و درباره‏‌ی پادشاهیِ خدا با آن‌‏ها سخن گفت. وقتی او هنوز در بینِ آنان بود به ایشان گفت: «اورشلیم را ترک نکنید بلکه در انتظارِ آن وعده‏‌ی پدر، که در خصوصِ آن به شما گفته بودم باشید. یحیی با آب تعمید می‌‏داد، اما بعد از چند روز شما با رو‌‌ح‌‏القدس تعمید خواهید یافت.»
(کارهای رسولان، 5-1:3)
وقتی روزِ پنطیکاست رسید، همه‌‏ی ایمان‏داران با هم در یک‏جا جمع بودند. ناگهان صدایی شبیهِ وزشِ بادِ شدید از آسمان آمد و تمامِ خانه‏‌ای را که در آن نشسته ‏بودند، پُر ساخت. در برابرِ چشمِ آنان زبانه‌‏هایی مانندِ زبانه‌‏های آتش ظاهر شد، که از یک‏دیگر جدا گشته و بر هریک از آنان قرار گرفت. همه از روح‌‏القدس پُر گشتند و به طوری که روح به ایشان قدرتِ بیان بخشید، به زبان‏‌های دیگر شروع به صحبت کردند. در آن زمان یهودیانِ خداپرست از جمیعِ مللِ زیرِ آسمان در اورشلیم اقامت داشتند. وقتی آن صدا به گوشِ ایشان رسید، جمعیت گرد آمدند و چون هرکسی به زبانِ خود سخنانِ ایمان داران را شنید، همه غرقِ حیرت شدند.
(کارهای رسولان، 6-1: 2)
7.        منظور از ولایتِ آسیا یا استانِ آسیا، که در عهدِ جدید بارها از آن سخن به میان آمده، احتمالاً آسیای صغیر است.
8.        تیتوس فلاویوس دومیتیانوس در سالِ 81 بعد از ولادت عیسی امپراطورِ روم شد. در سالِ 96 علیه او توطئه کردند و کشتندش.
9.        دروازه‏‌ی لاتین (Porta Latina) یکی از دروازه‌‏های شهر رُم است. بعدها در کنارِ این دروازه کلیسایی به نامِ یوحنّا بنا شد. گزارشِ کامل‏‌تری از این واقعه به همراهِ ماجرای سفرِ مادرِ یوحنّا به رُم، در بابِ شصت و نهمِ تذکره‌‏ی زرّین آمده است.
10.     جزیره‎ای‌ است در اژه.
11.     از برگردانِ کاکستون به متن اضافه شد.
12.     اشاره به قطعه‌‏ای در انجیلِ متی:
در این هنگام مردی جلو آمد و از عیسی پرسید: «ای استاد چه کارِ نیکی باید بکنم تا بتوانمِ حیاتِ جاودانی را به دست آورم؟» عیسی به او گفت: «چرا درباره‌‏ی نیکی از من سؤال می‌‏کنی؟ فقط یکی نیکوست. اگر تو مایل هستی به حیات وارد شوی، احکامِ شریعت را نگاه دار.» او پرسید: «کدام احکام؟» عیسی در جواب فرمود: «قتل مکن، زنا مکن، دزدی نکن، شهادتِ دروغ نده، احترامِ پدر و مادرِ خود را نگاه دار و هم‏سا‌یه‌‏ات را مانندِ جانِ خود دوست بدار.» آن جوان پاسخ داد: «من همه‏‌ی این‏ها را نگاه داشته‌‏ام. دیگر چه چیزی کم دارم؟» عیسی به او فرمود: «اگر می‌‏خواهی کامل باشی برو، داراییِ خود را بفروش و به بیچارگان بده تا برای تو در عالمِ بالا ثروتی اندوخته شود. آن وقت بیا و از من پی‏روی کن.» وقتی آن جوان این را شنید، با دلی افسرده از آن‏جا رفت زیرا ثروتِ بسیار داشت.
عیسی به شاگردانِ خود فرمود: «بدانید ورودِ دولتمندان به پادشاهیِ آسمان بسیار دشوار است. باز هم می‏‌گویم که گذشتنِ شتر از سوراخِ سوزن آسا‌‌ن‌‏تر است تا ورودِ یک شخصِ دولتمند به پادشاهیِ خدا.»
(متی، 24-16: 19)
13.     اشاره دارد به قطعه‌‏ای در انجیلِ لوقا:
توانگری بود که جامه از ارغوان و کتان لطیف به تن می‌کرد و همه‌روزه به خوش‏گذرانی مشغول بود. در جلوی خانه‌‏ی او گدای زخم‌‏آلودی خوابیده بود به نامِ ایلعازر و آرزو داشت با ریزه‌‏های سفره‏‌‏ی آن ثروتمند، شکمِ خود را پُر کند. حتّی سگ‏ها می‏‌آمدند و زخم‌‏های او را می‌‏لیسیدند.
یک روز آن فقیر مرد و فرشتگان او را به آغوشِ ابراهیم بردند. توانگر نیز مرد و او را دفن کردند. امّا چون چشم در جهانِ مردگان گشود، خود را در عذاب یافت. از دور، ابراهیم را دید و ایلعازَر را در آغوشش. پس با صدای بلند گفت: «ای پدرِ من ابراهیم، به من رحم کن و ایلعازر را بفرست تا سرانگشتِ خود را در آب تَر کند و زبان‏م را خنک سازد، زیرا در این آتش عذاب می‌کشم.» امّا ابراهیم پاسخ داد: «ای فرزند، به خاطر آر که تو در زندگی، از چیزهای نیکوی خود بهره‌مند شدی، حال آنکه چیزهای بد نصیب ایلعازر شد. اکنون او اینجا در آسایش است و تو در عذاب. و گذشته از آن میانِ ما و شما شکافِ عمیقی‏ست. هیچ‏کس نمی‏‌تواند از این طرف به شما برسد و کسی هم نمی‏‌تواند از آن طرف نزدِ ما بیاید.»
(لوقا، 26-19: 16)
14.    لغت مامون (Mammona) در عهدِ جدید اشاره به مال و طمعِ ثروت دارد. و گویا در عبری معنیِ پول می‎‌‏دهد. در قرونِ وسطی از آن به عنوانِ دیوِ مال و ثروت تلقی می‌‏شده.
15.     این قطعه در متن به لاتین آمده:
Vermes et tenebrea flagellum frigus et ignis
Daemoins adspectus scelerum confusion luctus
و vermes معنیِ کرم می‏دهد اصلاً. و در متنِ فارسی من آن را عوض‏ کرده‏‌ام به کژدم.
16.     دیانا (Diana)  خدای ماه است و شکار و طبیعت، در رومِ باستان.
17.     واژه‏ی Depositi   معنیِ پولِ به‌امانت‌‏گذاشته می‏‌دهد و در متنِ ما ولی به جای پول برای انسان به کار رفته و نویسنده در سطرهای بعد و در حینِ گفت‌‏و‏گوی یوحنّا با اسقف، با این تغییرِ معنایی بازی کرده است.
18.     نامه‌‏ی دومِ یوحنّا یکی از کتاب‏‌های عهدِ جدید است. یوحنّا این نامه‌‏ی کوتاه را خطاب بانویی مسیحی و فرزندانش نوشته است.
نامه‏ی یوحنّا با این سطرهای درخشان به پایان می‏رسد:
اگرچه مطالبِ بسیاری هست که  باید به شما بنویسم، اما فکر می‌‏کنم بهتر است آن‏ها را با قلم و مرکب روی کاغذ نیاورم و به جای آن امیدوارم شما را شخصاً ببینم و رو‏به‌‏رو با شما صحبت کنم تا همه‏‌ی ما غرقِ شادی شویم.
(نامه‌‏ی دومِ یوحنّا: 12)
19.     جمله‌‏ی در قلّاب در منبعِ اساسِ من نیست و روایتِ متنِ لاتین هم با جمله‌‏ی یوحنّا به پایان می‏رسد. این جمله فقط در متنِ کاکستون هست و بر اساسِ آن به متنِ فارسی افزوده شد.
20.      
اُستُنِ این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری این جهان را آفت است
هوشیاری زآن جهان است و چو آن
غالب آید پست گردد این جهان
هوشیاری آفتاب و حرص یخ
هوشیاری حرص و این عالم وسخ

زآن جهان اندک ترشح می‏‌رسد
تا نغرد در جهان حرص و حسد
گر ترشح بیشتر گردد ز غیب
نه هنر ماند در این عالم نه عیب
این ندارد حد سوی آغاز رو
سوی قصه‌‏ی مردِ مطرب باز رو
(دفترِ اول،
پرسیدنِ صدیقه-رضی‌‏اللّه‌‏عنها- از مصطفی-صلی‏‌اللّه- کی سرّ بارانِ امروزینه چه بود)
21.     انگبین در برابرِ واژه‏‌ی Manna آمده و این Manna همان منّ است در عبارتِ مشهورِ منّ والسلوی. منّ و سلوی نعمت‏‌هایی بوده‏‌اند که خداوند در بیابان به بنی‌‏اسرائیل عطا کرد.
روایتِ اتفاق درعهدِ عتیق:
همچنان که هارون با همه‎‌‏ی جماعتِ بنی‌‏اسرائیل سخن می‌‏گفت، به سوی صحرا روی گرداندند و اینک مجدِ یهوه در ابر پدیدار گشت. یهوه با موسی صحبت کرد و او را گفت: «زمزمه‎‏ی بنی‌‏اسرائیل را بشنیدم. با آنان صحبت کن و ایشان را بگوی: شامگاه گوشت تناول خواهید کرد و بامداد از نان سیر خواهید شد. آن‏گاه خواهید دانست من خدای شما یهوه هستم.» شبانگاه بلدرچین‏‌ها برآمدند و اردوگاه را فراگرفتند و بامداد، لایه‌‏ای از شبنم گرداگردِ اردوگاه بود. این لایه‏‌ی شبنم چون بخار شد، بر سطحِ صحرا چیزی ریز و دانه‏‌دانه و لطیف مانندِ برفکِ برزمین پدیدار گشت. چون بنی‌‏اسرائیل این را بدیدند، یک‏دیگر را گفتند: «این چی‏ست؟» چرا که نمی‏‌دانستند چی‏ست. موسی آنان را گفت: «این نانی‌ ا‏ست که یهوه بر شما بداده تا تناول کنید.» خاندانِ اسرائیل نامِ مَنّ بدان دادند. چونان تخمِ گشنیز بود، سپید بود و طعمِ کلوچه‏‌ی عسلی می‌‏داد.         (خروج، 15-10: 16) به نقل از برگردان پیروز سیّار
با توصیفاتی که در متنِ تورات از مَنّ شده، کم و بیش معلوم می‏‌شود که چرا در متنِ ما مَنّ به «سنگ‌‏های صیقلیِ کفِ چشمه» تشبیه شده است.
رشیدالدّین میبدی در نوبة‏الثانیه‌‏ی کشف‏‌الأسرار، در شرحِ آیه‏‌ی (وَ ظَلَّلْنا عَلَیْكُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَیْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى-بقره:57) چنین نوشته است:
«ربّ العالمین ایشان را در آن تیه، منّ و سلوی فرستاد وز ابر سایه ساخت. این است که می‌‏گوید عزَّجَلالَه: وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ. و چون آفتاب برآمدی بروزِ تابستان، اللَّه تعالی میغ فرستادی بر سرِ ایشان بسایه‌‏وانی، میغی نم‏‌دار خنک تا آن‏گه که آفتاب فرو شدی. می‌‏گویند همان میغ بود که روز بدر فرشتگان از آن بزیر آمدند نصرتِ مصطفی را و تقویتِ لشکر اسلام را. پس چون ایشان را در آن آفتاب گرم سایه حاصل شد گفتند: یا موسی هذا الظّل قد حصل فاین الطعام؟ سایه نیکوست و جای خنک اما طعام از کجا آریم درین بیابان؟ فانزل اللَّه علیهم المنّ، خدای عز و جل بریشان منّ فرو فرستاد از میغ. مجاهد گفت این منّ مانند صمغ بود که بر درختان افتادی، رنگ رنگِ صمغ بود و طعم طعمِ شهد. سدی گفت عسل بود که بوقتِ سحر بر درختان افتادی. شعبی گفت این عسل که می‌بینی جزوی‏ست از هفتاد جزو از آن منّ. و ضحاک گفت ترنجبین است. قتاده گفت از وقت صبح تا بر آمدنِ آفتاب آن من ایشان را بیفتادی مانندِ برف. وهب گفت نانِ حوّاری است. زجاج گفت علی الجملة طعامی بود ایشان را بی رنج و بی کدّ. منّ بدان خواند که اللَّه بریشان منت نهاد بدان.»
22.     در متنِ کاکستون، روایت از یک‌‏جا به بعد با متنِ ما تفاوتِ زیادی پیدا می‏‌کند. اول این که پادشاهِ متنِ کاکستون برخلافِ متنِ اساسِ ما و متنِ لاتین، ادموندِ قدّیس نیست و ادواردِ قدیس است. ادواردِ قدیس از سالِ 1042 تا 1066 بر انگلستان فرمان راند و به ادواردِ معترف معروف است.
باقیِ روایت در متنِ کاکستون چنین است:
دو مسافر که برای زیارت به سرزمینِ مقدس رفته‌‏اند، یوحنّا را در آن‏جا می‏‌بینند و یوحنّا علاوه بر انگشتری و پیغام، خبرِ مرگِ قریب‏‌الوقوعِ پادشاه را نیز به آن‏ها می‌‏دهد و بعد ناپدید می‌‏شود. آن دو مسافر بعد از ناپدید شدنِ یوحنّا، به خواب می‏‌روند و وقتی که بیدار می‏شوند، می‏بینند که در سرزمینِ مقدّس نیستند. چوپانی را می‏‌بینند و از او می‏‌پرسند که این جا کجاست؟ و چوپان به انگلیسی جوابشان را می‏دهد و می‌‏فهمند که به خاکِ انگلستان رسیده‏‌اند. نزدِ پادشاه می‌‏روند و انگشتر و پیغام و خبرِ مرگ را به او می‏‌دهند. کاکستون چنین نقل کرده که پادشاه مدتی بعد از دنیا رفت و در صومعه‌‏ی وست‌مینسر به خاک سپرده شد و آن حلقه‌‏ی متبرّک تا به امروز نیز همان‏‌جا بر مزارِ پادشاه است.
__________




  «معنای سومِ نام‏ش «هدیه‏‌گرفته» است و این هدیه الهامِ اسرار بود در سرّ او.»













«و به راستی آن‌‏گاه که سرورمان مادرش را نزدِ یوحنّا به امانت سپرد، بزرگ‌‏ترینِ هدیه‏‌ها را به او داد.»


«اما یوحنّای مبارک از دیگِ جوشان بیرون آمد، سرتابه‏‌پا سلامت.»










«یوحنّا بر سینه نشانِ صلیب کشید و بعد، زهر را سرکشید تا به جرعه‌‏ی آخر.»





























«و نقل است در آن هنگام که برای نوشتن در جایی دورافتاده خلوت گزیده بود، دعا می‏‌کرد که باد و باران آشفته‏‌خاطرش نکنند.»

* تصویر بریده‌‏ی یکی از اولین نسخه‌‏های چاپیِ تذکره‌‏ی زرّین است.