‏نمایش پست‌ها با برچسب کذب مطوّل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کذب مطوّل. نمایش همه پست‌ها

کارهای شمّاسان


.
در این جزیره سه روباه اند و سه شغال و دو مرغ هوایی و اینان شمّاسانِ مایند. البته بر همه‌ی ما ایستادگان روشن است که این نام را از سر فروتنی است که برخود گذاشته‌اند. و الّا کیست که نداند این هشت تن پدران و مادران ما بوده‌اند و حیات ما از آنهاست و قوت پاهای ما از آنهاست.
هر یک از ما عمری را در آن سوی خلیج به بطالت گذرانده‌ایم. و به رسم رایج آن‌جا شب‌های بسیاری را درازکش خوابیده‌ایم و روزهای بسیاری را در نشستنگاهها نشسته‌ایم و پوست خود را با نور آفتاب آلوده‌ایم.  البته که هیچ‌کس بابت آن ایام شرمسار نیست. چراکه شمّاسان ما وقت هرکس را به درستی می‌شناسند و درست در ساعتی که باید به شکارمان می‌آیند. مردم آن سوی خلیج هم البته در گذر سال‌ها در باب وقت‌ها و ساعت‌ها علم مختصری پیدا کرده‌اند. و به تقریب می‌دانند که هرکس چه وقت به شکار می‌رود و شماسان کی به شکار می‌آیند.
نخست علائم مرض پدید می‌آیند. برخی به سرفه‌های شدید می‌افتند و برخی به سرسام.  برخی چشمشان از نور می‌افتد و برخی بر پوستشان دمل‌های سرخ و سیاه پیدا می‌شود. تمام مبتلایان را به سواحل می‌فرستند و مبتلایان در آن ساحل‌ها منتظر می‌مانند تا وقت شکار برسد. هرچند طبیبان آن سوی خلیج بسیار کوشیده‌اند تا فرق مرض عادی را با مرض شکاری معلوم کنند اما تماماً بی‌توفیق بوده‌اند. هیچ معلوم نمی‌شود که علامت علامت مرض است یا نشان شکار. بنابراین همه‌ی مبتلایان را به سواحل می‌فرستند و صبر می‌کنند تا وقت شکار برسد که البته هیچ‌کس سر از دقایق آن در نمی‌آورد. دو مرغ هوایی چون دزدان بی‌وقت بر سر مبتلایان ساحل فرود می‌آیند. هرکه را که مریض بوده به ضرب منقار تکه‌پاره می‌کنند و شکاران را با خود به هوا می‌برند و بعد در ساحل جزیره بر خاک می‌گذارند. و هرکه بر خاک جزیره بایستد دیگر هیچ‌گاه نخواهد نشست و درازکش نخواهد خفت و پوستش به نور آفتاب دیگر آلوده نخواهد شد. چراکه به خیل ایستادگان پیوسته است.
آن وقت دو مرغ هوایی پر می‌زنند و می‌روند و روباهان به استقبال جماعت می‌آیند و ایشان را با خود به سوی خاکخانه‌ها می‌برند. در جزیره هریک از ایستادگان، حتی نوزادان و پیران خمیده، خاکخانه‌ای درست به حد قامت خود دارند. این خاکخانه‌های مخصوص را شمّاسان از پیش برای هرکس در زمین تراشیده‌اند. روباهان جماعت را در این خاکخانه‌ها می‌گذارند و هرکه در خاکخانه‌ی خود بایستد تا ابد از نور و از نشستن خلاصی خواهد یافت.
روباهان در ایام ایستادن ما از هیچ خدمتی فروگذار نمی‌کنند. چون نگهبانانی هشیار از خاکخانه‌ها مراقبت می‌کنند. و در شب‌هایی که ماه غایب است و خطر نور از میان رفته، بر سر خاکخانه‌ها می‌آیند و نان روزانه‌ی ما را به ما عطا می‌کنند و سخنان سرخوشانه‌ی ما را –که از آن آنهاست- از خاکخانه‌ها بیرون می‌کشند و با خود می‌برند.
اما شغالان را هیچ‌کس تابه‌حال ندیده. چراکه بعد از وفات ما به سراغمان می‌آیند. گفته‌اند که چون ایستاده‌ای می‌میرد، شغالان بر سر خاکخانه‌ی او حاضر می‌شوند. خاک را از خاکخانه کنار می‌زنند تا نور خاکخانه را از غبار و دوده خالی کند. آن‌گاه بدن تکیده‌ی متوفی را از خاکخانه بیرون می‌کشند و از گوشت می‌تراشند. سپس استخوان‌های آن ایستاده را به دو مرغ هوایی می‌سپارند. مرغان استخوان‌ها را به چنگال می‌گیرند و از آب می‌گذرانند و بر ساحل آن سوی خلیج می‌اندازند تا نور آفتاب از نو بر آن‌ها تنی برویاند.
چنین است کارهای شمّاسان، که حیات ما یکسره از آنهاست.  

رُوات قابیل و جفتش


پرسش سی و دوم: اگر پرسنده‌ای پرسید که قبل آدم صفی‌الله بر این زمین باشنده‌ای بود یا نبود و گوینده‌ای سخن گفت یا نگفت پاسخ چیست؟
پاسخ آن باشد که بلی بودند باشندگان و برفتند. و باشندگان دیگر بیامدند و ایشان نیز برفتند و باز باشندگان دیگر و هم نیست گشتند تا دور به آدمِ صفی رسید. و آن را تفصیلی هست. بدان که آخرین ایشان امتی بودند معروف به قهصیان. و این قهصیان اولاد قهص بودند چنان که ما آدمیان اولاد آدمیم. نقل است که طویل‌الاذن بودند و باریک‌قد و سریع‌الذهن بودند و سرخ‌چشم و زن و مرد ایشان طاس بودند. و اگرچه در بدایت کارشان اللّه‌ شناس بودند، آخرالامر پرستش اراکنه کردند لعنهم الله اجمعین. و سفک دماء نمودند و بسیار بدی‌های دیگر. قوله الحق و اذ قال ربک للملائکة انّی جائل فی الارض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدّماء و نحن نسبّح بحمدک و نقّدس لک قال انّی اعلم ما لا تعلمون و میل حق تعالی بر آن قرار گرفت که نسل این امت را براندازد. و آب را فرمود که ایشان را سیراب نکند. و طعام را گفت که ایشان را سیر نسازد. و ملول و کم‌خرد گشتند. و فلک را فرمود تا بر ایشان شتاب کرد و اکثرشان فرتوت گشتند. و آن‌گاه عذاب‌کاران را به زمین فرستاد و در زمین زلزله افکندند و مساجد ایشان را ویران ساختند و با ایشان چنان کردند که ذکر آن ناکردن به صواب نزدیک‌تر باشد. اراکنه را خوف در دل افتاد و گفتند دیر نباشد که الله همه‌ی مؤمنان را هلاک سازد و اگر ایشان هلاک گردند دیگر کسی نام ما را به یاد نیاورد. و بر آن شدند تا از قهصیان یکی را زنده نگه دارند. و از ایشان زنی را ربودند و به ولایت ارّان بردند و در جبال آن ناحیه مخفی کردند. و آن زن نامش سِتی برستات بود و با کاهنان آن امت خفت و خیز می‌نمود. اراکنه وی را بدان جبال بردند و در درّه‌ای بر وی ظاهر گشتند و بدو گفتند زودا که گزمگان اللّه جمیع مؤمنان را از میان بردارند و ما را بیم در دل افتاد و تو را ربودیم و بدین ناحیت آوردیم تا از گزند ایشان محفوظ باشی. پس صورت آن کاهنانِ ما را که با ایشان خفت‌وخیز کرده‌ای از یاد ببر و نام ما را به خاطر بسپار. ما تو را از چشم گزمگان پنهان داریم و تو چند صباحی در این مکان صبر پیشه ساز و عبادتِ ما  کن تا ما باقی کارها راست کنیم. و آن‌گاه در گوش وی سخنی گفتند و ستی برستات بدان سخن به بادی بدل شد و در آن جبال وزیدن گرفت. و عذاب‌کاران جمیع آن ملحدان را کشتند و هرچه در زمین گشتند از ایشان بیش نیافتند و به حضرت رفته خداوند را گفتند که ما نسل ایشان را برانداختیم. آن‌گاه خداوند گل آدم را که بسرشته بود برگرفت و در گوش وی سخن گفت و در تن وی محبّت انداخت و از استخوان‌های وی جفت وی سیّده حوا را بتراشید و ایشان را در جنت جای داد. و در جنت جماع کردند و سیّده حوا به نخست‌زاده‌ی آدم آبستن شد. و آن‌گاه آن بزه را که شنیده‌ای کردند و خداوند آن جنت را در نظر ایشان بیابانی کرد که امروز آن را بادیة‌الشام خوانند. و در آن بیابان نخستینِ اولاد ایشان زاده شد و وی را قابیل نامیدند چراکه نطفه‌ی وی را قبل آن بزه بسته بودند. و آدم سنگی برداشت و قلفه‌ی قابیل را بدان ببرید و این قابیل اول کس بود که در این عالم مختون گردید. و سیّده حوا آن قلفه را نزد خود نگاه داشت و از آن دختری در وجود آمد. و سالی بگذشت و آدم از نو با سیّده حوا جمع گشت و هابیل زاده شد. و چندی ببودند و قابیل گفت من به این دختر عاشق گشته‌ام و باید که با وی جماع کنم. هابیل گفت نه که من نیز طالب اویم. قابیل گفت الّا که مرا باید. و حق من بر او بیش است چه اول من عاشق او شدم. و مرا با وی پیش از این الفت و نزدیکی بوده است و آدم مرا از وی بگسست و باز باید که بدو پیوندم. هابیل گفت نه که من نیز طالب اویم. آدم گفت همان شود که دختر گوید. دختر گفت میل من به هابیل بیش است. چراکه نطفه‌ی قابیل در جنت منعقد گردیده وسیرت جنّیان دارد و مرا از او وحشتی در دل است اما هابیل در زمین زاده شده و دل من در هابیل قرار یابد.  قابیل گفت:«از شما بیزارم.» و از آن‌جا رفت.
-
و این قابیل چند صباحی خود را مطرود داشت و بر زمین می‌گشت و نمی‌دانست با تن خود چه کند. تا آن ‌که روزی نشسته بود و دید که کلاغی آمد و خود را بر زمین کوفت و تن خود را به منقار مجروح نمود و گودالی ساخت در خاک و در آن گودال شد. قابیل نیز چنان کرد و گودالی ساخت و در آن بخفت و بر خود خاک بریخت. و در آن وقت اراکنه بر وی ظاهر گشتند و او را گفتند مبارکت باد یابن آدم که فتح عظیم کردی و این همه مشیت اللّه بود و خواست تا تو را از آل آدم علی‌حده سازد و از برای تو زنی فرخنده فراهم آورده که در ولایتی دیگر است و باید که بدان جانب روی و با وی جمع گردی. قابیل گفت سبحان اللّه و لیتقدس اسمه. و از گودال به در آمد و راهی ولایت ارّان شد و اراکنه راه را بر وی آشکار ‌ساختند.
و دیر زمانی به پای پیاده سفر کرد و رنج بسیار کشید و عاقبت خود را به طرف آن جبال رسانید. آن‌گاه اراکنه ستی برستات را جنباندند تا در آن جبال وزیدن گرفت و از او برودت بسیار زاد. و تن قابیل در آن زمهریر سست گردید و در خود می‌پیچید و به مشقّت راه می‌پیمود. و اندکی بعد، در ران چپ وی زخمی پیدا شد و ملتهب گردید. و سبب آن بود که اراکنه وی را داماد خود ساخته بودند و او نمی‌دانست و ستی برستات نهانی با وی خفت و خیز می‌کرد و او خبر نداشت. و عاقبت خود را به هزار بلا بدان درّه رسانید. و مدتی در آن موضع صبوری کرد و همه‌جا را پی آن‌ وعده که داده بودند گشت و نیافت. و آن زخم که در ران وی بود بسط یافت و فراخ گردید و عاقبت تن وی را تمام بخورد و وی را نیست گردانید.
چنین بود حکایت قابیل که پدرش آدم مختونش کرد و جفتش ستی برستات کشتش.
-
اما ستی برستات چون قابیل را تمام بخورد، بدانچه خورده بود بارور گردید و آن‌چه مقصود اراکنه بود محقق گشت. و آن باد بارور گرد جهان گردید و در اجناس مختلفه داخل شد و از ابناء آن اجناس برخی آیت آن بادند. از نباتات گفته‌اند فی‌المثل که مغیلان و از ستوران استر و از بلاد بابل و از انبیا یحیی علیه‌السّلام که به دست فاحشه‌ای شهادت یافت و از حکیمان دیهان حکیم و از ستارگان ستاره‌ی ناهید.
و این باد هنوز گرد جهان می‌گردد و آیات خود را ظاهر می‌سازد. و در این باب گفته و ناگفته فراوان هست. اللّه داند و ما ندانیم. 
___________

دو چیز:

اراکنه مفردش می‌شود ارکون.
جمله‌ی آخر بند یکی مانده به آخر (چنین بود الی آخر) را بر اساس خاتمه‌ی متن سیره‌ی سریانی هابیل (که نوشته‌ی کسی است به نام سیماخوس و آقای نیما جمالی ترجمه‌‌ای از آن به فارسی کرده‌اند: اینجا) ساخته‌ام.




رُوات شقولون و الکسندر


بعد آن‌که الکسندر جوان بابل را تسخیر کرد، به خواهش دوستان و سربازانش مدتی در آن شهر پرنعمت ساکن شد و به تجدید قوا پرداخت.
در یکی از همان روزها الکسندر داشت در کوچه‌های بابل قدم می‌زد که ناگهان پایش لغزید و در چاله‌ای افتاد. و در ته آن چاله اتاقکی بسیار کوچک قرار داشت که شقولون جادوگر در آن زندگی می‌کرد.
الکسندر هنوز برپا نایستاده و چشم به اطراف باز نکرده بود که شقولون با چوب‌دستی خود بر سر او کوفت و گفت:«ها! پسر فیلیپوس! بی اجازه وارد خانه‌ی من شدی. نفرینت کردم به همین عصایم که چوبش چوب درخت آدم است که سال عمرت از سی و سه نگذرد.»
الکسندر هاج و واج از او پرسید:«تو کیستی آقا و اسمت چیست؟»
شقولون از میان کوه وسائل ریز و درشتش –که خودش نیز بر روی آن نشسته بود- پارچه‌ی باریکی بیرون کشید که اسمش به یونانی بر آن نوشته شده بود و داد به الکسندر که بخواند.
الکسندر خواند و گفت:«در این گوشه‌ی تنگ و تاریک چه می‌کنی؟»
شقولون گفت:«بر تمام مشرق حکم می‌رانم!»
الکسندر با غضب گفت:«موش بابلی! دو ثلث مشرق از آن یونانیان است –ممنون بغان‌ ایم- و آن ثلث مانده نیز به زودی از آن ایشان خواهد بود.»
شقولون گفت:«آفتاب از آن دم که برمی‌آید تا آن دم که فرومی‌شود یکسره بر پسر کودن فیلیپوس می‌خندد! آن‌چه از آن یونانیان شده مُلک داریوش است که شاه صورت مشرق بود. آن‌چه از آن یونانیان نخواهد شد اما مُلک شاه‌شقولون است که در بن این سوراخ بر باطن مشرق حکم می‌راند.»
الکسندر گفت:«شاه شقولون سپاه مهیّا کند که هم اینک قصد آن مشرقِ دیگر کردم.»
شقولون گفت:« هم‌ اینک مهیّاست. یک قطره‌ی آب است، به سختی ریگ، و در جایی مخفی‌اش کرده‌ام. برو و بگرد و پیدایش کن و در دهنت نگهش دار و برگرد به بابل و در همین گودال بنشین و بر هر دو مشرق حکم بران.» و از گودال بیرونش کرد.
__
الکسندر جوان شوخی جادوگر را جدی گرفت و دست به اعمالی زد که منجر به هلاک او شد. و عاقبت در سن سی و سه سالگی در شهر بابل درگذشت.

From “The story of Pseudo-Alexander” by Genuine Callisthenes

رُواتِ فرزندانِ دیهان



من مفراص ام پسر حری پسر ضامان؛ و بعد از کتابتِ این مکتوب نام دیگری خواهم داشت.
مکتوب می‌گردد این سخن از قولِ مردم دیهان و هم اینک جمیعِ دیهانیان جمع اند، سه هزار تن مرد و زن، و با آن‌چه من اینک کتابت می‌کنم همداستان اند.
__
اتفاق چنین افتاد که بادی از آن سوی دریا وزید و به این سوی دریا رسید و راه خود را در میان کوه‌ها جست  و به غاری داخل گردید و هفت سال در آن‌جا درنگ نمود و از جدارِ غار مردی تراشید که از سنگ بود. و هفت سال دیگر نیز در آن‌جا بماند و وی را گوشتمند گردانید. و سپس او را دیهان نام نهاد و خود از میان رفت. و دیهان تنِ گوشتی‌اش را از غار بیرون کشید. و آفتاب بر او تابید. و او بر دو پای ایستاد و از کوه پایید آمد. و این دیهان پدرِ همه‌ی ما شد. و ما همگی دختران و پسرانِ اوییم.
__
و در آن وقت که دیهان از سنگ زاده شد، آدمیانِ دیگر هزاران سال بود که از پدر و مادرِ نخستین خود زاده شده بودند و در زمین جای گرفته بودند و شهرها را ساخته بودند و پرشمار گشته بودند. اما دیهان تنها بود. و شهری نداشت. و خانه‌ای نداشت. و همدمی نداشت. او انسانِ تازه‌ای بود. و با انسان‌های کهنه فرق داشت. انسانهای کهنه قد بلندی داشتند و او قد کوتاهی داشت. ایشان ریش‌های بلند و موهای پرپشت داشتند. و او ریش و مو نداشت. ایشان زمخت و تیره بودند. و او نرم و روشن بود. و ایشان درنده‌خو و کم‌خرد بودند اما دیهان، پدرِ ما، خردمند بود.
__
دیهان سال‌ها بر زمین قدم زد. و چیزهای بسیاری آموخت. و جنگل‌ها و دریاها را مشاهده کرد. و سنگ‌ها و بادها و ابرها را شناخت. و از دور به شهرهای انسان‌ها نگاه کرد و ایشان را نیز شناخت. و از روزنِ خانه‌هایشان به درون خانه‌هایشان نظر افکند و دانست که در خلوت چه می‌کنند. و در آن وقت، دید که تنهاست. و دلش خواست که فراوان گردد. و به کوهستان زادگاه خود برگشت. و در این درّه سکنی گزید.
__
در آن وقت پدر ما دیهان کوشید تا فرزندان خود را کسب نماید. و چون همدمی نداشت، با صخره‌ها سخن گفت و آن‌ها را گوشتمند گردانید. و دستِ آن‌ها را گرفت و یاریشان کرد تا بر دو پای خود بایستند. و به این طریق نخستین فرزندان خود را کسب نمود. و ایشان صد تن بودند، نخستین اجدادِ ما، و مانند ستاره‌های آسمان روشن بودند.
دیهان کودکان خود را در درّه پرورش داد. و به آن‌ها چیزهای بسیاری آموخت. آموخت که چه‌گونه میوه‌های درختان را از درختان بستانند و چه‌گونه در سایه‌ی درختان بخوابند و خواب ببیند. و به آن‌ها گفت که بدنِ حیوانات را نخورند. و برادران و خواهرانِ مرده‌ی خود را از یاد ببرند. و به آن‌ها آموخت که چه‌گونه با سنگ‌ها سخن بگویند و پرشمار گردند. و از آنها خواست از آن‌چه آدمیانِ بلندقامت در خلوت خود میکنند بپرهیزند.
کودکان خردِ دیهان را کسب نمودند. و از میوه‌ی درختان رشد یافتند. و با صخره‌ها سخن گفتند و پرشمار گشتند. و دیهان نام خود را بر این درّه گذاشت و فرزندان خود را دیهانیان نامید.
__
دیهان و کودکان او سال‌های زیادی را درّه و دور از چشمِ آدمیانِ بلند قامت زندگی کردند. آنها خردِ فراوانی داشتند و کسی از وجود آنها مطلع نبود و کسی آن‌ها را نمی‌دید زیرا به روشنی ستارگان بودند.
__
اتفاق چنین افتاد که غروب یک روز زن پا به دره گذاشت. و نام زن روخیمه بود. گفته شده که کسی نتوانست او را به درستی ببیند. کودکان همه در خواب بودند. تنها چند نفر از صدای پای او برخاستند و در تاریک‌روشنیِ غروب او را دیدند که سوار بر شتری آراسته می‌آمده و گیسِ سرخِ مجعد داشته.
روخیمه از میان کودکان رد شد و بعد صدای پایش تمام درّه را پر کرد و شب شد. و او خود را به غار رسانید که زادگاه و استراحتگاه پدرِ ما دیهان بود و او را از خواب بیدار کرد. و او را عاشق خود کرد. و با وی خلوت نمود. پدرِ ما دیهان گریه‌ی بلندی کرد. و بعد، جان داد. اما اجدادِ ما او را فراموش نکردند. و روخیمه را خدای خود خواندند. و عاشقِ او شدند.
__
بعد از آن وقت دیگر نه کسی از غار بیرون آمد و نه کسی واردِ غار شد. و اجدادِ ما امیدوار و شادمان بودند. چراکه پدر بسیار خردمندِ خود را از دست داده بودند و خداوندشان را یافته بودند. و با صخره‌ها بسیار سخن گفتند و در زمانی اندک تعدادشان رو به فزونی گذاشت و فراوان شدند و تمام درّه و زمین‌های اطراف از فرزندانِ دیهان پر شدند.
__
اما اتفاق چنین افتاد که از آن زمان به بعد انسان‌های بلند قامت از وجود ما دیهانیان خبردار شدند. و توانستند با چشم‌های تیره‌‌ی خود اجدادِ ما را در روشناییِ روز تشخیص دهند. و به درّه یورش آوردند.  اجداد ما در برابر آن‌ها ایستادند. زیرا به خداوندِ ما روخیمه امید داشتند. و سال‌های زیادی بر این شیوه طی شدند. و انسان‌های بلند قامت از شهرهایشان به قصدِ درّه‌ی ما خروج کردند و قبایل گوناگونِ ایشان بر ما تاختند و سایه‌ها و میوه‌هایمان را نابود کردند. و راه‌های خطا را به ما نشان دادند. و برخی از ما به آن راه‌ها رفتند. اجدادِ ما یقین داشتند که به یاری خداوندِ زیبا روخیمه بر انسان‌های بلند قامت چیره‌ خواهند شد. و بسیار کوشیدند اما پیروزی‌های اندک و شکست‌های بسیار نصیبشان شد.
__
اینک من مفراص ام  پسر حری و هفت صدسال از پیچیدنِ باد در غار و پنج صدسال از آمدنِ خداوند به این درّه گذشته. من از قول خود می‌گویم و دیهانیان با من همداستان اند.
انسان‌های بلند قامت زندگیِ ما را آلوده کردند. و خداوندِ ما روخیمه از خردِ ما مراقبت نمی‌کند. ما هیچ نداریم که به آن‌ها بدهیم. آن‌ها درختانِ ما را می‌رنجانند. و در چشمه‌های ما ادرار می‌کنند. و با زبان‌های زشتِ خود با ما سخن می‌گویند. وقتی در خوابیم بیدارمان می‌کنند. و ما را می‌خورند. و چه بسیاری از ما را که بی‌دلیل با لگدهای خود کشته‌اند. ما دیهانیان از بی‌ادبی ایشان خسته شده‌ ایم. دیروز ده هزار تن بودیم و امروز سه هزار تن ایم. و یقین کرده‌ایم که دیگر بندگانِ خداوندمان روخیمه نیستیم. اجدادِ ما عاشقِ او شدند. اما او عاشقِ دشمنانِ ماست. و از خردِ ما مراقبت نمی‌کند.
ما دیهانیان عزم کرده‌ایم که پدرمان دیهان و سایرِ مردگانمان را از یاد ببریم. و از این درّه برویم. و از یکدیگر جدا شویم. و هرکس به راهِ خود برود. و نام‌های تازه‌ای بر خود بگذاریم. و در زمین پراکنده گردیم. و دیگر همدیگر را نشناسیم. و به شهرهای انسان‌ها برویم. و به خانه‌هایشان داخل شویم. و با آن‌ها خلوت کنیم تا قدمان بلند شود. و پوستمان تیره گردد. و صاحب موهای بلند و ریش‌های انبوه بشویم.
ما دیهانیان به محضِ اتمامِ این مکتوب چنین خواهیم کرد.


رُواتِ حلیق بن حلّیق



...که این مردمان اگرچه به مدت‌ها پیش از پیغمبرِ ما بوده‌اند، لکن در اخبار آمده که مردی از ایشان پیش از پیغمبرِ ما بدو گروید. و در کارِ این مرد حکایت‌های بسیار آورده‌اند و حدیث‌های مفصل کشیده‌اند که پاره‌ای از آن گفته‌ خواهد شد.

_

نام وی را گفته‌اند که حلیق بوده پسرِ حلّیق. و مادرش هم حلیقا بوده و این سه مقیم بوده‌اند به قریه‌ی کفردیرا. و این کفردیرا موضعی بوده به نزدیکِ ولایتِ شرما و از شرما تا بدانجا هفتاد دار راه بوده. علی‌ای‌حال، امروز به خاک اندر است و بی‌نشان.

_

حلّیق را گفته‌اند که عنّین بود. وگرچه که قادر به جماع نبود با زنان، لکن بدیشان میلی وافر داشت. و پدرِ حلّیق – که جدّ‌ حلیق باشد – مهترِ کفردیرا بود. و خواسته‌ی بسیار داشت و پنجاه مرد و سی شتر سالی دوبار تحت امر او به مصر و به زنگبار می‌رفتند به تجارت. و در یکی از سفرها، از مصریان زنی باکره خریدند و نامش را حلیقا گذاشتند و به کفردیرا بردندش و به حلّیق دادندش به زنی. و حلّیق را دل بدو خوش شد.

_

چندی بر این طریقه به طی شد. و میانِ حلیقا و ساحرانِ کفردیرا الفتی افتاد.

از صبح تا غروب در خانه با حلّیق دوستی و ملاعبت می‌کرد. و شب هنگام به هیکل می‌رفت و با ساحران می‌نشست. ساحران بدو لغتِ کفردیراییان می‌آموختند و وی بدیشان اسرارِ مصریان می‌آموخت. و با ایشان زنا می‌کرد. و از حلیقا پسری در وجود آمد و نامش را حلیق نهادند.

_

و هم بر این طریقه هفده سالِ دیگر بگذشت. و ساحرانِ کفردیرا را رسم بر آن بود که سلخِ ماهِ هفتمِ هر سال، اسبی ذبح نمایند و گوشتِ آن زنانِ کفردیرا را دهند. و آن سال از قضا جمیعِ اسبانِ قریه به مرضی هلاک گشتند. و ساحران گفتند که حلّیق را باید که قربان کنند عوضِ اسب.

بر این شدند. و سلخِ ماهِ هفتم، جمیعِ کفردیراییان مقابلِ هیکل گرد آمدند. و حلیقا شوی خود حلّیق را آورد و به ساحران داد. مهترِ ساحران با سنگ بر سرِ حلّیق کوفت و کشتش. و زنان قریه بر سرش ریختند و وی را بخوردند.

چون ماه برآمد، حلیقا و دیگر زنان بازگشتند. مهترِ ساحران استخوان‌های حلّیق را به حلیق داد و آن‌گاه ساحران نیز به هیکل شدند و دروازه‌ی هیکل را بستند.

حلیق استخوان‌ها را برداشت و از قریه بیرون رفت.

_

و گفته‌اند که واقعه در همان ایّام بر این حلیق روی نمود. چون از قریه بدر شد، به کوهستان رفت و وقتی در آن موضع  ببود. خوراکش از علفِ کوه بود و خوابش به کنجِ غار. و او را دل به استخوان‌های حلّیق خوش بود. و بدان تفریح می‌نمود. و دلش رضا نمی‌داد که استخوانها را در خاک کند.

چندی بر این حالت بود. و برخی گفته‌اند یک سال و برخی پنج گفته‌اند و بیش. به هر رو، خداوندِ ما در کارِ او نظر کرد و بر او رحمت آورد. و اراده‌ی مبارکش بر این افتاد که این حلیق را بشارت پیش از همگان دهد. و شبی در خواب بدو روی نمود و با او گفت که این استخوان‌ها را در خاک کن؛ چه پیغمبری خواهد آمد بدین شکل و شمایل و بدان نام و نشان. و وی مردی بزرگ خواهد بود و کارش بالا خواهد گرفت به عون و منّتِ ما.

چون بامداد شد. حلیق برخاست. استخوان‌ها را در خاک کرد و آن‌گاه به پیغمبرِ ما بگروید، هزارسال قبلِ زادنش که درود بر او باد.

_

و گفته‌اند که حلیق بعدِ آن واقعه نبشته‌ای ساخت به لغتِ کفردیراییان و در آن شهادت داد بر آمدنِ پیغمبرِ ما و با وی سخن گفت. و نبشته‌ی او در کتبِ تاریخ و در نبی‌نامه‌ها مضبوط است بدین صورت:


زوختایا زوختُم زوختُم زوختایا

کرابِکهی ترینَی ترینَی کرابِهکی

ضوخَیا جوک‌جوک مُریما اَک تارَ پشَختَه

اَک زوسَی کرابَی

دردایا روهیا

مَخ سا درداسا یا دردایا

زوسکهی دعاگ زوختایا

گبرَ جَبَرتَه

حلیق ها اَک سیوهایا

مَخ جمَرایا

دَک عِظوشاتی

زوختایا ذَکیرُم


و یعنی:

می‌آیی آمدنی آمدنی می‌آیی

روزی این‌جا این‌جا روزی

موی دو رنگه تو راست و دستِ دراز

و زخمی در جایی

[که] خود می‌دانی

کسی نمی‌داند تو می‌دانی

نشان به آن زخم که می‌آیی

ای مرد پر زور

من حلیقم که تو را [به خواب] دیدم

از یاد مبر

از [این] استخوان [ها]

پیامبر می‌آیی.

_

و هم نقل است که هزار سال بعدِ این واقعه، چونِ دورِ زمان به پیغمبرِ ما رسید، وقتی با پسران و دختران و زنان و کنیزان خود از آن موضع می‌گذشت. فرود آمد و فرمان داد که لختی در آن مقام بیاسایند. و هم آن وقت نبشته را در خاک یافتند و بدو دادند. پیغمبرِ ما آن نبشته را بخواند و دید که نشان‌ها درست است. آن‌گاه نبشته را به پسرانِ خویش داد تا بسوختند. خداوند خود داند تا چه بوده است و چه رفته است.

_

و از این گونه حکایات فراوان هست در باب وقایعِ قرونِ قبلِ رسالت که به جای خود برخی از آن مکتوب خواهد شد. والسّلام.